یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۵

خوی خوب خدا



دیشب همانطور که داشتم مانند شب های گذشته به مرور خاطرات و کرده ها و ناکرده های خود می پرداختم و از سر نومیدی شب بغض گلویم آماده ی ترکیدن بود احساس ملایم و لطیفی مرا به حالتی از بی هوشی و رخوت برد.طوری که احساس نمودم اضطراب درونم از بین رفته و قلبم از هیجان و ترس تهی گشته است و تنها هر از گاهی به آسانی تپیدن می کند.چشم هایم را آرام بر هم گذاشتم خیال خوبی در من ایجاد شده بود بوی خوشی مشامم را پر کرد ولی عطر نبود حتا بوی گل هم نبود فقط بوی خوب بود.گویی همه ی بوهای خوب از ان سرچشمه می گرفتند.احساس کردم کسی مرا در سایه ی حضور خود پشتیبانی می کند.آرامشم با تپش ناگهانی قلب و قورت دادن تند و نا هنگام آب دهان داشت به هم میریخت باور نمی کردم.بغض گلویم برای یک لحظه دوباره برگشت و در آستانه ی شکستن قرار گرفت آن چه که در خیالم گذشت را نمی توانستم باور کنم پشتم تیر کشید.موهای تنم سیخ شدند ممکن نبود ولی رخ داده بود.خدا به خیال من آمده بود.
یک نور ملایم و آرامش بخش جلو پرده ی دیده گانم قرار گرفت و بوی خوبی مشامم را نوازش می داد من چیزی یا کسی را نمیدیدم ولی هرم احساسم که گر می گرفت مرا خوشحال می کرد چون مطمین می شدم او کنار من آمده و حتا شده برای همین چند لحظه از من مواظبت می کند.
ترس هایم فرو ریخت دوباره حالت خوب گذشته در من جان گرفت.خالی شدم در خیالم به سویش رفتم و خودم را در آغوشش انداختم.بغضم ترکید بلند گریستم.پشتش را محکم فشار دادم و سرم را روی شانه اش گذاشتم.همانطور که بلند بلند گریه می کردم گفتم:خدا جون!چه خوب کردی اومدی پیش من.دلم برات تنگ شده بود.من فکر می کردم دیگه منو فراموش کردی.خدا جون اگه بدونی چقدر دلم تنگه انگار همه ی درها بروم بسته س دیگه هیچ شانسی ندارم خیلی وقتا فکر می کنم کاش زودتر بمیرم.....
دیگر گریه مجالم نداد.
دست های گرمش را احساس می کردم که سرم را نوازش می کند خیلی لذت بخش بود دستش را سوی صورتم آورد و گلوله های اشک را از گونه هایم پاک کرد.بعدها افسوس خوردم چرا دستش را نبوسیدم. زود زود آرام شدم.تمام گریه ها رفت و آرام آرام چشم هایم را بستم.در آرامش بی وزنی غوطه می خوردم.کمی که گذشت گفتم:خدا!می دونی این پایین چه خبره؟خیلی اوضاع بده همه چیز ریخته به هم باور کن اگه از من بپرسی میگم همش تقصیر این آدماس.کاش همه ی مارو درخت درست کرده بودی.می دونی چقدر خوب بود؟دیگه آبروی تو رو هم نمیبردیم.حتما شنیدی ما خیلی وفتا به نام تو به جون هم می افتیم و هم رو می کشیم بهش میگیم جهاد در راه خدا.می گن تو به کسایی که آدمای بیشتری تو این راه بکشن جایزه هم میدی.میبینی؟این آش شله قلمکاره ماس.ولی خدا جون دیگه خسته شدم.کارشون گرفته بازارشون سکه س و اگه این طوری پیش بره یکی رو هم می یارن جای تو میذارن.اون وقت دنیا میشه همون که می خوان هر حکم و امری که بخوان از زبون تو جاری میکنن....
صدای زیبایی در گوشم طنین انداخت:
پسرک کوچولوی من!از آخرین باری که دیدمت چقد عوض شدی چقدر قشنگ حرف می زنی.تو من و امیدوار می کنی عزیزم باعث افتخار کردنم میشی.....عزیزکم من شماها رو اونجورام که فکر می کنی درست نکردم.چیزهای قشنگ خیلی زیاده خب شماها نتونستین از پس همشون بربیاین و الان این طوری شده.از خیلی از این موقعیت ها اومدین و سواستفاده کردین و این نتیجه ش شد.
گفتم:آی گفتی خدا جون!کاش همه چیز دست خودت می موند کاش چیزی به ما نمیدادی ای کاش همه ی دانش خودت رو میفرستادی زمین از طریق یکسری آدم که از طرفت اومدن.همه ی حکمت تو حکمت خدایی میرسید به یک فرستاده ت و اونم میداد به یکی دیگه و اونم می داد به ما.این طوری ما می فهمیدیم حقیقت چیه.راستی کدومه.ولی چه سود.یکی رو علم کردن می گن حکمت از اونه و اون هم از تو گرفته.آخه من چطوری بگم اون همه ی قدرتش در این بوده که زنی رو که ازش خوشش می اومده رو بیاره تو رختخوابه خودش.ولی اون قدر بی عرضه باشه که انگشترش رو شیطون ازش بقاپه و کلی باهاش کار بد کنه.هرچند نه که خودش باهاش کار خوب میکرده.آخه من چطوری باور کنم تو به یارویی یه انگشتری دادی که همه چیز رو براش فراهم میکنه.قالیچه هم دادی که اونو هر جا بخواد می بره ولی بهش یه ذره شعور و آدمیت ندادی که باهاش یک کار خوب بکنه.به نظرم اون شکله شرخرها و زورگیرهای میدونه شوشه خودمونه با یه جفت سبیل آویزون و شکم گنده و پیراهن چرب و بدبو.نمیدونی چقدر ازش بدم میاد.اونم حالا از کی این حکمت رو گرفته از یه آدم پست و ذلیل که حتا از زن سربازش نگذشت.آخه من چطوری باور کنم این کثافتا با خدا در ارتباطن و از اون حکمت میگیرن.خودت که می دونی خدا جون اونایی که گفتن از طرفه تو اومدن از بقیه بدتر بودن یکی شون با داداشش و جانشینش و بقیه ی دوستاش همه آدم کش بودن.حتما خوندی یکیشون دستش رو برده به آسمون و خورشید به فرمان تو سرجاش وایساده تا اون و رفیقاش آدمای بیشتری بکشن.تازه این یه نمونشه همشون نامرد و بد صفت بودن.هیچ کدومم کار خیری برای این مردم نکرده.نمیدونم ولی شاید نمیدونی چقدر بده که آدم همش دروغ بشنوه....
در خیال من سکوت زیبایی حکم فرما بود.
صدا به نرمی پا بر پرخیالم گذاشت.گفت:پسرکم.حرفت رو شنیدم میدونم چی میگی تو درست میگی.ولی همش این نیست.اگه راستش رو بخوای من شما رو رها نکرده کلی هم آدم خوب فرستادم تا بساط این دروغ گوهای کلاش رو جمع کنن.ولی وقتی مردم نخوان خب همین میشه.یکیشون رو اتفاقا با همون داستانی که تو گفتی محاکمه کردن.چه مرد نازنینیه.الان پیش خودمه شماها حرفش رو باور نکردین و تکفیرش کردین.و یا کسای دیگه که یه بلایی سرشون آوردن و خب حالا نتیجه ش این شد.
گفتم یعنی چی خدا؟
هربار که می خواست چیزی بگوید مکث می کرد.تا تمام خیال من پر از سکوت شود ان گاه وارد آن میشد.همانطور که موهایم را نوازش می کرد گفت:
برای مردم گوش کردن دروغ بهتر و دلنشین تر از راستیه.چون دروغ شاخ و برگ داره آب و تاب داره چرب و نرمه و قورت دادنش راحته.ولی راستی یک واژه بیشتر نیست و برای همین خیلی وقتا مردم رو آزار میده.برای همینم هر کدوم از اونایی که من فرستادمو یا کتک زدن یا شکنجه دادن یا دیووونه و منحرف خوندن.و مردم رو از دور و برشون دور کردن و اگر هیچ کدوم از ان کارا نتیجه نداد اونارو کشتن اگه به دور و برخودت نگاه کنی و از چند نفر بپرسی میبینی که کم هم نبودن.
گفتم:خدا جون راست میگی؟تو برای ما کسی رو هم فرستادی تا راه و چاه رو نشونمون بده؟یعنی تمومه این مدت تو فکرمون بودی؟
لبخندی در صدایش شنیدم.گفت:آره پسرک کوچولو و نازه من!تو دیگه چرا این حرفو میزنی خیلیاشون همشهریای تو بودن............مثلا همین صادق یا آقای کسروی یا حسین. شما بهش میگین پور سینا دیگه بهت بگم زکریای رازی و فردوسی گرامی و نازنین خودم.یا کلی آدم دیگه ولی خب قدرشونو ندونستین و الان هم همشون پیش خودمن وفتی نگاهشون می کنم به خودم افتخار می کنم.
گفتم:ولی خدا جونم فردوسی رو که کسی نکشت.
مکث کرد اندوهی در صدایش پیچید.گفت:از کشتن بدتر کردین.کدومتون یک خط از کارش رو درست معنی کردین.کدومتون فهمیدین که حرفه حسابش چیه.بدبخت رو زجر کش کردین.الان هم که کارتون گیر می کنه و ترس ورتون می داره که یکی بهتون حمله کنه دم از اون و میهن پرستیش می زنین بدونه این که به حرفها و مرامش باور داشته باشین.
گفتم:خداجونم!خب چرا حقیقت رو اینقدر تلخ درست کردی که همه ازش گریزون شن برن به طرف دروغ چرب و نرم؟
به آرامی خندید.دستش را روی موهایم نگه داشت و گفت:پسرکم!حقیقت که درست کردنی نیست واقعیت اطرافه.
گفتم:یعنی چی؟
گفت:خب من چی هستم؟
گفتم:خب تو خدایی......خدای منی
گفت:پس یک حقیقت هستم.
گفتم:با این همه چرا گذاشتی اون فرستاده های راستین رو مردم بکشن؟
گفت:این دیگه میله خودشون بود چه طوری زنده گی کنن من نمی تونم کسی رو مجبور کنم.همین الان هم اگه بخواین باز فرستاده هست ولی همه آزادن.هرچند دلم براتون می سوزه و بازم می خوام راه رو بهشون نشون بدم.
گفتم:خدا جونم!می دونستم تو خیلی مهربونی می دونی خدا جون؟من همیشه به خودم می گفتم مگه میشه خدا با شیطون شرط بندی کنه که هر روز به بنده ش گه بده بخوره.آخه مگه میشه خدا بخواد مردم رو بندازه تو آتیش جزغاله شن.مگه میشه خدا مردم رو طوری گمراه کنه که دیگه عمرا به مقصد نرسن.خداجونم چه بلایی سرت آوردن چی از تو واسه ی ما درست کردن...می دونی من همیشه از اون جور خدا متنفر بودم می دونستم تو اونجوری نیستی.
دست هایش را در خیالم احساس کردم که بر سرد گونه ها ی خیسم می کشید . و نوازش می کرد.
دوباره گفتم:خدا جون خب چرا کاری نکردی در برابره اون همه دروغی که گفتن و می گن.
گفت:من که گفتم من آدم رو آزاد آفریدم خودش هر کاری بخواد میتونه بکنه.
گفتم:آخه حتا اگه بخواد بره تو چاه؟
گفت:پسره کوچولوی قشنگه من! مگه من راه رو نشون ندادم؟مگه بهتون عقل ندادم میدونی عقلی که به یه زنبور عسل دادم چقدر عقل آدمیزاده؟دیگه چی می خواد؟میبینی که همه چیز مثه یه هلوی پوست کنده اماده س فقط کافیه بخوریدش.اونقدرها هم سخت نیست نازنین من!
آرام و سبک شده بودم.دوباره خدا را در آغوش کشیدم.محکم فشار دادم هر چقدر بیشتر فشار می دادم بیشتر سبک و آرام می شدم.گفتم خدا جون خوشبختی چیه............؟کجاس.........؟ من....... گمش کردم...باز بغضم ترکید محکم بغلش کردم.
گفت: عزیزه دله من کوچولوی دوست داشتنی!خوشبختی همونیه که دوسش داری.خوشبختی تویی عزیزم که دنیا قلبه توس....شک نکن که همه چیز برای رسیدن بهش بهت دادم.
خوشحال بودم.گفتم خدا جونم میشه یه چیزی بهم بگی که وقتی از این جا رفتی من بهش فکر کنم؟
سرم را بلند کرد و نزدیک خود آورد و روی سینه ی خیالیش گذاشت.گفت:
عزیزه دلم!من که هیچ وقت از پیشت نمیرم هر وقت که خواستی خودم میام پیشت خیالت راحت باشه.من تنهات نمیذارم.
دوباره بغضم ترکید این بار از شادی بود از پرشدن بود.داشت نوازشم میکرد و من باز آرام شدم.
گفتم:خدا جونم!می شه یه چیزی به من بگی که به بقیه بگم اونا باور کنن تو پیشه من بودی؟البته حالا دیگه مهم نیست باور کنن یا نه.......
گفت:جانه من!اونام میتونن با من حرف بزنن و من خودم بهشون هر چی خواستن بگم.ولی تو بهشون بگو من دوستشون دارم نگرانشونم و همیشه مواظبشون هستم.
از شادی می خواستم پرواز کنم.گریه مجالم نمیداد ولی انگار بال داشتم.آن بوی خوب در مشامم می پیچید و آن تابلوی خوشایند را در برابر دیده گانم دیدم و لمس کردم که سرم را روی بالش جابجا کرد.بهترین حالت را برای خوابیدنم انتخاب نمود.آن وقت سرش را نزدیک آورد و گونه ام را بوسید.از هراس آن که همه چیز از بین برود تکان نخوردم.گردنم بالش را که خیس خیس شده بود احساس می کرد.در سرم رویاهای خوب جولان میداد و خاطرم از بوی خوب خدا آگنده شده بود.


تهران/اردی بهشت 85