رویا
در این شب های پرباران و نمناک بهاری
که بوی کاهگل با نم نم باران
به سقف خاطر تنهای من در این سرای سرد خاموشی
و این سقف
طرحی نو در اندازیده از فرط فراموشی
تن تند و عجول خویش را
می مالند و می کوبند
و گرد کاهلی از ذهن خواب آلوده ی این بی نوا اندام بی هوشی
می روبند
خیالت میهمان خانه ی من بود
آری آمد چه زود آمد
که گویی بال در بال یا در حال
به درب آستان من فرود آمد
من اما در گشودم
بر دستانم شمع روشن بود
سلامت دادم و هم راه بنمودم
که این میلاد تن وقت نجات این من از من بود
بهار تو سرآغاز من آری اندر آغاز فرومردن و خفتن بود
شمع اما از باریدن باران که می لغزید از زلف پریشان تو چرخان لیک افتان یا که خیزان
و می چکید بر پای آستان خیال من
همی لغزید و خامش شد
و من با تو میان نور تاریکی تنها و یگانه با حضور قلب
یا تپش یا وقت سررفتن
که اینک گوی و این میدان
خیال خانه ی من سخت محتاج حضورت بود
تو دستان مرا بگرفتی و گفتی:
که اینگ خیز
در این شب بی ماه سد بغض و هزاران آه دیوانه
اینک گردش ما زیر باران
در این شب خاموش ده بغض
و سد دیوانه گی
یاد هزاران عاشق سرگشته ما را میهمان
و ان گه زیر باران بهاری که
بدون هیچ رحمی شکوفه های پا در ماه کوچک را لگد می کرد
و ره را بر وصال دست یا بوسه به مهمانی ی برگ و غنچه سد می کرد
گردش کردیم
و جوبار سیه
به آهنگ طراوت از برای ما رقصیدند
و تو در کنج این رو یا به من خندیدی...
هنوزم شام پا بر جاست
و در این شام پرباران و دلریز بهاری
خیال خاطر خوب تو میخیزد
ز تالار امید من
و میگیرد
جای هرچه دیگری رنگی است
که در سودای این دیوانه گی
فرزانه گی ننگی ست.
تهران/بهار 85