یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۵


رویا


در این شب های پرباران و نمناک بهاری
که بوی کاهگل با نم نم باران
به سقف خاطر تنهای من در این سرای سرد خاموشی
و این سقف
طرحی نو در اندازیده از فرط فراموشی
تن تند و عجول خویش را
می مالند و می کوبند
و گرد کاهلی از ذهن خواب آلوده ی این بی نوا اندام بی هوشی
می روبند
خیالت میهمان خانه ی من بود
آری آمد چه زود آمد
که گویی بال در بال یا در حال
به درب آستان من فرود آمد

من اما در گشودم
بر دستانم شمع روشن بود
سلامت دادم و هم راه بنمودم
که این میلاد تن وقت نجات این من از من بود
بهار تو سرآغاز من آری اندر آغاز فرومردن و خفتن بود
شمع اما از باریدن باران که می لغزید از زلف پریشان تو چرخان لیک افتان یا که خیزان
و می چکید بر پای آستان خیال من
همی لغزید و خامش شد
و من با تو میان نور تاریکی تنها و یگانه با حضور قلب
یا تپش یا وقت سررفتن
که اینک گوی و این میدان
خیال خانه ی من سخت محتاج حضورت بود
تو دستان مرا بگرفتی و گفتی:
که اینگ خیز
در این شب بی ماه سد بغض و هزاران آه دیوانه
اینک گردش ما زیر باران
در این شب خاموش ده بغض
و سد دیوانه گی
یاد هزاران عاشق سرگشته ما را میهمان

و ان گه زیر باران بهاری که
بدون هیچ رحمی شکوفه های پا در ماه کوچک را لگد می کرد
و ره را بر وصال دست یا بوسه به مهمانی ی برگ و غنچه سد می کرد
گردش کردیم
و جوبار سیه
به آهنگ طراوت از برای ما رقصیدند
و تو در کنج این رو یا به من خندیدی...

هنوزم شام پا بر جاست
و در این شام پرباران و دلریز بهاری
خیال خاطر خوب تو میخیزد
ز تالار امید من
و میگیرد
جای هرچه دیگری رنگی است
که در سودای این دیوانه گی
فرزانه گی ننگی ست.


تهران/بهار 85

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۵

درباره آمدن شاه بهرام ورجاوند



آید آن پیک آخر از هندوستان
گوید آین بهرام از تخم کیان
اینک آن سوشیانس بهروز پور
این همان از دوده ی اسپیتمان
پیلبان آید سواران در برش
بر دودستش هم درفش کاویان
باید از مردان خود پیکی کنیم
تا کند احوال بر وی ترجمان
هم بگوید زانچه بد برما رسید
وان چه بر ما کرده اند این تازیان
"رونق دین برده اند و کشته اند
آن یگانه خسرو تاج خسروان
هین که دینشان راست دیوان را منش
گه خورنده سوسمار گه چون سگان
خسروانی را نگیرد با هنر
بل که با افسون و خدعه با جهان
وان چه مادر بود و خواهر بهر ما
خواسته از بحر و بر در خان و مان
جمله گی غارت و یا تقسیم شد
یا جزیت گشت و شد از آنشان
نیز بر ما یوغ ورزا سفت شد
باز ازما خواستند ساو گران
چند دروندی بدیدیم ما ز آن
آن همه که نیست بدتر در جهان"
آید آن بهرام ورجاوند گرد
گرد او آییم و گیریم کینمان
همچو رستم در نبرد میهنی
کو بگیرد انتقام ساوشان
برجهیم و آن چه مسجد هست پس
میهلیم و جاش سازیم آتشان
بت کده کی خسرو وش ویران کنیم
پاک سازیم از دروندی جهان
خیز هم میهن که سوشیانس تویی
وین منم بهرام اندر این زمان



اشاوهیشت 7028
ایدون باد و ایدون تر


درباره ی آمدن شاه بهرام ورجاوند از چامه های دلکش و خواندنی به زبان پهلوی است که پس از تازش تازیان به میهن سروده شده در گونه ای که نام سراینده ی آن به ما نرسیده است.لیک با وجود کوچکی از احساس و شیوایی فراوان بهره دارد.آن چه امد ترجمان ان به پارسی امروز بود.هرچند که پایبندی به متن نبود و خود دارای واژه گان گاه دشوار است.ولی از تفسیر و توضیح ان در می گذرم و ماجرا را به گاهی دیگر می گذارم.

یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵


تنها در طاهر آباد
ششمین سال غیاب احمد شاملو
پیشکش به سیمین بهبهانی




خسبیده در چکاچک دشنام و عربده
از بهر مانده گان به جا مانده دلهره
با یک سخن؛چکامه و یا حرف دیگری
بیداد دشنه بر کشد از ریشه تا تنه
از بهر نهی ز منکر شمع فوت می کنند
وز روی امر رفته به پروانه متعه
زندانی قرون چه امید بر رها
کوری کجا و چشم به راهی یک شبه
در مرغراز وحشت پیوسته می چرند
این یابوان مرگ و سوارانش در گله
فرموده عشق زشت و زنا حکم شرع است
خال زنخ کریه و برازنده آکنه
در شام این چنین که ز هر سوی راه نیست
یا خندق است و چاه و یا چاله و دره
شاعر به سان سرو نموده ست دلبری
شاهد نشسته با می و ساغر به مصطبه
حرفش سلام زنده گی و صبح نام او
با شام تیره اهل جدالست یکسره
با شب گنان بگوی که آنک مزار او
واینک شما و تیشه و آیین ابرهه
تا بود خواب چشم شما را نمی ربود
وینک ز گور او شده بر جانتان کنه
باشد که نوبت شب و شام شما شود
کو بامداد بود و سپیده بر او گره


امام زاده طاهر/دوم امرداد هشتاد و پنج

پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۵


مرثیه برای اکبر محمدی


زاده ی شیرم و چون شیران خفتانم به تن
من نمی ترسم ز تو اینک تو می ترسی ز من
تو که با سد گرز حیلت فکر کردی چیره ای
پیش مشت انتقامم در ذلالت جان بکن
هم اسیرم ساز یا اندر کنام گرگ کن
تازیانه زن لگد کوب و برآرم جان ز تن
من نمیترسم از این بالماسکه ی هول و هراس
پشت این سیمرغیت بینم شکسته پر زغن
لاله زار و دشت گل گردید خانه از پی
این همه سرو خرامان کنون گلگون کفن
هیچ بلبل داشته آیا به سینه راستی
ناز آن آواز که بود آن عزیزان را دهن
شد شقایق باژگون و لاله شد سیراب خون
میهنم از آب دیده گشته غرق نسترن
رو سیاهانند در آورد با خورشید و نور
لیک جز داغ قساوت نسیت بر روشان ثمن
آن که خواهد روز را زندان کند ابرست و بس
اندکی شاید ولی می گردد آخر از دمن
پاک می گردد گلستان از سیاهی می شود بنگاه نور
آن چنان که عشق می سازد رها روح از بدن
ابله ان کو مغز یاران را خوراک خویش ساخت
هر که بر اندام آزادی ببریده کفن
ای که داغ مهربانی دیده ای! هی!!هر که ای!!!
یار میدان!هر که هستی با تو ام ای مرد و زن!
دست من در انتظار دست های گرم توست
دستهامان مرهم داغ دل مام وطن
من سپر سینه نمایم پیش روی گرز او
تو بیا فرهاد! خنجر گیر و بر پشتش بزن


تهران/مرداد 85