مرثیه برای اکبر محمدی
زاده ی شیرم و چون شیران خفتانم به تن
من نمی ترسم ز تو اینک تو می ترسی ز من
تو که با سد گرز حیلت فکر کردی چیره ای
پیش مشت انتقامم در ذلالت جان بکن
هم اسیرم ساز یا اندر کنام گرگ کن
تازیانه زن لگد کوب و برآرم جان ز تن
من نمیترسم از این بالماسکه ی هول و هراس
پشت این سیمرغیت بینم شکسته پر زغن
لاله زار و دشت گل گردید خانه از پی
این همه سرو خرامان کنون گلگون کفن
هیچ بلبل داشته آیا به سینه راستی
ناز آن آواز که بود آن عزیزان را دهن
شد شقایق باژگون و لاله شد سیراب خون
میهنم از آب دیده گشته غرق نسترن
رو سیاهانند در آورد با خورشید و نور
لیک جز داغ قساوت نسیت بر روشان ثمن
آن که خواهد روز را زندان کند ابرست و بس
اندکی شاید ولی می گردد آخر از دمن
پاک می گردد گلستان از سیاهی می شود بنگاه نور
آن چنان که عشق می سازد رها روح از بدن
ابله ان کو مغز یاران را خوراک خویش ساخت
هر که بر اندام آزادی ببریده کفن
ای که داغ مهربانی دیده ای! هی!!هر که ای!!!
یار میدان!هر که هستی با تو ام ای مرد و زن!
دست من در انتظار دست های گرم توست
دستهامان مرهم داغ دل مام وطن
من سپر سینه نمایم پیش روی گرز او
تو بیا فرهاد! خنجر گیر و بر پشتش بزن
تهران/مرداد 85