جمعه، مهر ۲۰، ۱۳۸۶

ماه رمضان


ماه شعبان مده از دست قدح کاین خورشید
از سحر تا دم عید رمضان خواهد شد
حافظ


با آمدن ماه رمضان در میان مسلمانان یا کسانی که داعی مسلمانی دارند حالاتی دیگرگون و شگفت می افتد که نزد دیگر ادیان کمتر یافت می شود که هیچ نمی توان دید.
در نگاه اول مسلمانان برای رضای الله که در ازای شاد کردن دلش بهشت را به مومنانش می دهد،این دسته-یعنی مسلمانان- روزه می گیرند.یعنی از سحر یا طلوع آفتاب تا اذان مغرب لب از هرگونه خوردن و آشامیدنی می بندند.
گفتیم در این ماه شاهد شگفتی هایی هستیم که نزد دیگر مردم پیرو ادیان دیگر وجود ندارد.اگرچه روزه نه دستوری صرف اسلام است که پیغامبرش آورده باشد.پیروان آیین زرتشتی روزه نمی گیرند.چه یک بهدین با به جای آوردن پندار نیک گفتار نیک و کردار نیک و در کنار آن یک زنده گی جسمانی فراخ و گشاده با آسایش زمینی و فرزندان بسیار عاقبت اخروی خود را هم بیمه نموده و به بهشت می رود.پیروان آیین میترایی علی رغم فرمان هایی ویژه باز روزه ندارند.برهمن ها و بودایی ها با این که از روی فلسفه ی آیینشان ریاضت هایی را گاه دارند باز دستور ویژه ای به نام روزه ندارند.جهودان و مسیحیان هر دو گروه روزه می گیرند.و روزه در آیین اسلام از همین آیین جهودی وام گرفته شده است.ولی همین روزه در این دو دین با روزه ی مسلمانان بسیار تفاوت می کند.جهودان و مسیحیان در هنگامه ای لب از خوردن گوشت و هر چیز برآمده از حیوان می بندند و در کنار آن همه چیزهایی گیاهی را می خورند.در عوض زمان این روزه از روزه ی یک ماهه ی مسلمانان دراز تر است.
این جا نمی خواهیم از فلسفه ی پیدایش روزه سخن بگوییم و ردیابی کنیم تا ببینیم که در چه زمانی به ان شکل سنتی مجری شده است ولی همین بس که در زمان تبلیغ اسلام توسط محمد در مکه خبری از روزه نبود.باری این از احکام دولتی است که پس از گریز به مدینه جاری و ساری شده است.
ولی آن چه که ما را به نگاشتن این نامه واداشت تاثیر روزه در زنده گی روزمره مردم و از همه مهم تر نقش آن در راه برد جوامع است.
یک جامعه ی کوچک را تصور کنید.مردانش صبح از خواب برمیخیزند چیزی می خورند نماز صبح به جای می آورند ان گاه در همان مسجد می خوابند.تا میانه های ظهر برای اذان ظهر برمیخیزند و دوباره می خوابند تا زمانی که افطار می شود.این ها کاری ندارند مگر زمانی که دستور غارت می آید در راه خدا شمشیر بکشند و غنایم زیاد و زنان زیبایی از مردم اطراف به چنگ آورند.ناگفته پیداست که روزه برای این ها نه دشواری دارد و نه می تواند پدیده ای زشت باشد.برای آن کس که ریختن خون هر کس که جز آن ها می باشد را روا شمرده اگر برای آن قدرت خیالی سودمندی ندارد-که ندارد- ولی آن ها را متکی به یک قادر متعال می کند که چون همه جور خوبی و ثروت و آزادی عمل در برخورد با دیگر مردم دگر اندیش را برایشان آزاد شمرده آن ها نیز دستوراتش را اجرا می کنند به حرفش گوش می کنند این بزرگترین کارکردی که دارد خالی شدن این دسته از هرگونه ناامیدی ناشی از تنها و بی کس و بی قدرت ماندن در روی زمین و ایجاد حسی قوی و سرشار از اتحاد است.باری این کارکرد روزه در دنیای بدوی صدر اسلام می باشد.
اکنون ما می خواهیم بپرسیم در جامعه ی امروز که مردمان برای کمترین حق خود از صبح تا شام در حال دویدن و تلاش و کوشش هستند در هنگامه ای که به دلیل پیشرفت دانش پیچیده گی های فراوانی هم در مناسبات اقتصادی حاکم شده است چگونه از یک کارگر خط تولید خودرو می توان انتظار داشت صبح چیزی بخورد آن گاه با شکم گرسنه تا عصر سرپا کار بدنی نماید.یا یک معلم یا استاد بدون این که انرژی از دست رفته اش را بازیابی کند بتواند یکسره درس بدهد و از دانشجویان ضعف گرفته امید درک مطلب داشته باشد.یا آنکس که پشت میز مینشیند با کامپیوتر مدل های دشوار را حلاجی می کند به هر حال برای نیروی ذهنی که از کف داده اش هیچ بازیابی نباشد و باز از کار خود پیروز بیرون بیاید.یا از فوتبالیست های حرفه ای که از راه توپ زدن امور زنده گی خود را می گذرانند توقع داشت که تا هنگام افطار چیزی نخورند ان گاه شکم خود را از ماکولات و مشروبات انباشته کنند و پس از استراحتی اندک به زمین بروند و نود دقیقه به دنبال توپ بدوند.بدون شک هیچ متخصص تغذه ای چنین اجازه نخواهد داد.و هیچ فوتبالیستی توان این مسابقه را نخواهد داشت.در دیگر موارد هم اگر این روال انجام شود نتیجه ای نخواهد داشت مگر افت بازدهی و کاهش چشمگیر سود.همه و همه به دلیل یک دستوری است که اگر چه یک زمان مجری شده بود ولی امروز این همه دردسر برای ما به ارمغان می آورد.
می گویند این ماه ماه خودسازی است.
می گوییم خودسازی یعنی چه؟
می گویند یعنی با لب فروبستن از خوردنی ها در اصل قفلی بر هوسهای خود می گذاریم کوشش می کنیم نگاهمان هم روزه دار باشد کارهایمان هم روزه دار باشد یعنی از کارهای هوس انگیز بگذریم.
می گوییم خب این چیزها خیلی هم خوب است ولی چه ارزشی دارد در یک ماه از زشتی ها دوری می کنید و دوباره در پایان ان روز از نو و روزی از نو و همه چیز باز تکرار می شود.
می گویند روزه یک امتحان است
می گوییم ممتحن کیست؟
می گویند خدا ما را امتحان می کند
می گوییم شما که می گویید خدا همیشه مومنان را امتحان می کند با گرفتن عزیزانشان با سختی دادن و در کوران مشکلات قرار دادنشان پس دیگر چه معنایی دارد بگویید در این ماه خدا ما را امتحان می کند.از این ها گذشته امتحان ویژه ی کسی است که از مخیله و اندرون مردمان ناآگاه باشد و این زشتی ها به ذات خدا نمی چسبد.
می گویند نه ما خودمان را امتحان می کنیم تا ببینیم از پس خویستن برمی آییم یا نه
می گوییم خب گیرم که برآمدید به سپاس این پیروزی در پایان ماه دوباره حق دارید همه نوع ناپاکی که در این دوره بر خود ممنوع نموده اید-اگر واقعا ممنوع نموده اید- انجام بدهید؟
می گویند نه باید این حس در همه ی زمان ها همراهمان باشد.
می گوییم خب همه ی مردم باید اینگونه باشند.حتا کسانی که در آیینشان روزه گرفتن نیست به این کمال می اندیشند.و تقریبا همهگی از شما در این موارد پیشی گرفته و بهتر بوده اند.شما هم با این استدلال روزهای روزه را از یک ماه بایستی دوازده بکنید مگر به مقصودتان برسید.
پاسخیمان نمی دهند.
از همه ی این ها گذشته اگر کسی می خواهد خودسازی کند می بایست همه جور وسوسه را برایش فراهم نمود ان گاه وی در دوراهی انتخاب مردد کرد تا درجه ی اراده و تسلطش بر خود روشن شود.نه که اغذیه فروشی ها را ببندیم و بگوییم خودسازی می کنیم و آن گاه شکمبه را از خوردنی ها نگهداریم.از این بدتر هر که به راه خود بخواهد برود حد می خورد.یعنی باید او را تازیانه بزنند یا این که نقدا یک جریمه ای بپیدازد.همه ی ممالک عقب افتاده چون ایران و کویت از این قوانین بربری می گذارند و اجرا می کنند.وقتی این نکته ها را یادآوری می کنیم می گویند خب نباید تظاهر به روزه خواری کرد.
می گوییم تظاهر دیگر چیست؟مگر مردمان آزاد نیستند که هر چه می خواهند بکنند و خود مسوول کردار خودشان می باشند.
می گویند ولی باید به پیروان ادیان احترام گذاشت.
می گوییم لطفا بفرمایید به شما باید احترام گذاشت وگرنه شما چرا به مردمانی که نمیخواهند یا نمی توانند روزه بگیرند احترام نمیگذارید اغذیه فروشی ها را می بندید و حتا اگر از خانه چیزی بیاورند تا بخورند آن ها را متهم می کنید.و جریمه شان می کنید.این با آزادی بشر منافات دارد و شما نافی آزادی مردمان شده اید.
می گویییم خبره گان دانش تغذیه مدعی هستند پس از یک دوره فعالیت در بامداد در ساعت حدود ده بامداد قند خون آدمیزاد به شدت افت می کند و این همان زمانی است که باید به او آنتراکت داد و چیزی برایش فراهم نمود تا بخورد و انرژی از دست داده اش را بازیابی نماید تا بازدهی اش کاهش نیابد.وقتی چنین رسمی ممنوع می شود و در بعضی جاها به دلیل جو سنگین مذهبی این دسته حتا تغذیه ی از خانه آورده را هم نمی توانند بخورند پس چه انتظاری می توان داشت که همچنان با پرنیرویی و راندمان بالا کار کنند.از همه بدتر که آیین ناهار دادن در جاهایی که در ماه های دیگر چنین می کنند در این ماه برچیده می شود.می گوییم به کسی چه مربوط مگر همه اصلا روزه می گیرند یا همه دوست دارند روزه بگیرند یا همه به این باورها معتقدند که شما ان ها را مجبور می کنید تا پا به پای دیگران گرسنه بمانند یا ان چه با خود آورده اند از ترس اخراج شدن پنهانی در اتاقی یا حتا دستشویی بخورند تازه اگر یکی از چشم های محل او را ببینید کارش به کجا می کشد این ها همه چیزهای زشتی است که وجود دارد و چشم بر ان ها بسته است.همه یک دگماتیسم و اجبار است که با روح مردمی که آزاده می باشد دیگرگونی دارد.
باور دارند خواب مومن در این ماه عبادت است.می گوییم ایرانیان کوشا دو هزارسال پیش از اسلام خواب را اهریمنی می دانستند چون انان را از کوشش باز میداشت و در رخوت رختخواب می انداخت و از تلاش در زمین و بر دامهایشان دور می نمود.حالا چگونه است در دنیای قرن بیست و یکم که اطلاعات با سرعتی بیشتر از چشم به هم زدن از یک گوشه ی دنیا به گوشه ای دیگر می رود.پزشکان از هزارکیلومتر مسافت به کمک جادوی عصرارتباطات بیماری را جراحی می کنند.مفاهیم دانشی جنبه ی پست مدرن به خود گرفته و آرزوی های شگفت بشر جنبه ی عمل به خود گرفته خوابیدن و از پیشرفت باز ماندن عبادت خوانده می شود.
برای همین هاست که می گوییم در دنیای پرشتاب امروز این جور گرسنگی دادن ها که ویژه ی مرتاض های بیکار و درویش های بی عار است نادرست و غیرقابل قبول می باشد.هرچند خوش به همین مرتاض های بی کار که دستکم کسی را به دلیل خوردن در مقابل چمشان گرسنه شان تنبیه نمی کنند.
می گویند از برکات این ماه مبارک در اندازه ی (سطح) جامعه کاهش جرم و جنایت و زشتی است که به شکرانه ی حلول ماه رمضان به دست آمده است.
می گوییم:باری ما هم به فرجاد گزارش های موجود خستو هستیم که در ماه های رمضان و محرم آمار این دست از جنیت ها کم می شود ولی خود دارید دست خود را رو می کنید.این نشان می دهد بیشینه ی از شما که روزه می گیرند،از دسته ی مجرمان و جانی ها و زشتکاران هستند که در این ماه به احترام این ماه برایشان گرامی دست از این کارها برداشته و موقتا دکان کاسبی خود را تعطیل نموده اند.و جز این هیچ چیز دیگر از این گفته ی شما به اندیشه مان نرسید.
از دیگر کارهای زشت و نادرست این ماه احیا گرفتن است.سه شب را شب زنده داری می کنند قرآن می خوانند دعا می کنند و گریه و زاری می کنند و از همه زشت تر و ناپاک تر قرآن بر سر می گیرند.و همه به این خاطر است که خدا در این سه شب دارد پرونده ی سال آینده ی مردم را می نویسد.
می گوییم:ای بی خردان پرونده را از سالهای پیش فراهم می کنند.آنچه که رخ نداده چگونه است که پیشکی اعمالش اماده شده است.مگر نه این که مردمان از نگاه شما یا خوبند که به بهشت می روند یا بد هستند که جهنمی خواهند شد پس دیگر چگونه می شود که خدا در عین حال دارد پیش داوری هم می کند.درست که بر همه ی پنهانی ها اگاه است ولی اگر شمار کارتان پیش از مرگ و اتمام فرصتتان بر روی زمین پیدا شود دیگر اختیار برایتان چه معنی تواند داشت؟از این ها گذشته مگر خدا معلم مدرسه است که با لابه ی شاگرد مردود شده اش به رحم آید و او را قبول کند یا چیزی شبیه این.پس چه از این همه زاری به دست می آورید؟به چه فرجامی این برنامه تواند بود؟
می گویند در شب قدر خدا قران را بر بندگانش فرستاد.
می گوییم این هم یک نادرستی دیگر مگر خودتان نمی گویید قرآن طی بیست و سه سال توسط جبرئیل بر محمد نازل شد.گروهی از سوره هایش در مدت سیزده سال در مکه نازل شدند که به ان ها مکی و دسته ای دیگر طی ده سالی که محمد در مدینه بود نازل شدند که به ان ها مدنی می گویند.خودتان هم می گویید که نخست سوره ی علق آمد.پس چگونه حتا حرف خود را رد می کنید و زیرش می زنید.
می گویند:نه نفس و ذات قرآن است که در شب قدر آمد.یعنی ذات قرآن در شب قدر فراهم شد ان گاه طی بیست و سه سال بر محمد نازل گردید.
میبینید که مغلطه می کنند یک جمله ی راست نمیگویند و درستی نمی ورزند.شاید اگر خودشان چشم خرد بگشایند بر نادانی خود آگاهی یابند.
می گویند:خدا گفته شب قدر بهتر از هزار شب است.
می گوییم مگر در این شب چه رخ داده است.نه این که هزار و چهارسد شب قدر گذشته است چه رویداد ارجمندی در آن پیش امده که باید ان را به این مایه ممتاز نمود.از این گذشته کدام مردم هوشیاری میپذیرد هزار ماه یعنی متوسط سی هزارشبانه روز را از یک شب بی ارزش تر بداند.مگر این که نه تلاشگری نماید و نه دارایی بی اندازه ای به نام عمر برایش مفهوم باشد.
این ها چیزهای است که ما از خرد دور می بینیم.می اوریم تا مردمان بر ان بنگرند و خود داروی نمایند.


مهرماه 7029(میترایی)

دوشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۶

بدرود شیری پا طلایی!

چشمهایت روزهایی را می دیدند
که مردی برای کودکانش قصه می گفت
در هوای تاریکی که روزها هم از پسش دیده نمیشدند.
دل مرد گرفته بود.
دستها،لرزیده از خشم اهریمن در بن بست یک طرفه
دست بر چشم ها می کشید.
و چشم می بست
چشم می بندیم
و مروریت می کنیم.

پنجشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۶

نمی دانم به جادوی کدامین چشم
در افسون کدامین غول خاک آلوده انر شب چراغی
که خواب هشتمین شاه زتخت افتاده را کابوس می بیند
از آواز پریسا های دریایی کدامین؟
ز آه مرغ شب یا خنده های مرغ آمین

قدم های تو بگشودند به سرداب خیال من
نگاهت همچو خورشیدست روشنگر دراین متروکه ی دور سیه رنگی،نامش فکر محال من
دیشب بود شاید هم پریشب
پری شب را نمیدانم ولی رویت پریگون ،راه بگرفته بودی سرخوشانه
تو از ره پله های خامش اندیشه ی من داشتی
بالا می آمدی
نگاهت کردهم و دیدی مرا بگذشته بودی پای گرد را
قدم دیگر برداشتی
بودی روی پله ی اول و یا دیگر قدم بگذاشتی
دستهایت روی میله ها بودند
دست هایت میهمان باغ اندیشه ی مرا بودند
آمد ندا که غم نخواهد ماند
نبوده ست آن چنین این هم نخواهد ماند
دریابش که یار مه وار و ماه امشب تورا کوتاه دیدار است
چرخ از میهمانی و آغوش یاران سخت بیزار است
بگیرش دست و امشب در اتاقت میهمانش کن
بتابان گیسوانش طره افشانش کن و از وی تمنادار کآبم کن خرابم کن
دو چشمت بند برکش، چون دم عیسی عطر تن دلدار
وگر بگذاشت از آن شیرینی لب بوسه ای بردار
تو اینک یار در آغوش، سلطانی ی جم داری
باری چه غم داری
....
آری از پله بالا می آمدی داشتی
مرا دیدی
از برق نگاهت شعله سرزد در میان ساقه های نازک این بستر خواب
به خاج خنده هایت بسته شد؛مبهوت اندام این رویاوش بی تاب
خواب را جستم
دگر دیری است دیده به هر خوابست بستم
ولی اندیشه ی تو می برد هر لحظه ام از خویش بر دریای رویش تیره سویش بر جدال موجها چیره
هراسان گاه می پیچم به خویش و گاه برمیخیزم به راهی جستن از این بی قراری
مگر پیدا شود آلونکی خاموش در خانه ای از خواب
که برگیرم خیالت را و ریزم طرحی انر نو فراموشی
و بازم گیرد این کابوس،در خاطر دلخواهی ی تو
و من حیران می مانم چه تدبیری است اندر آیین این شیدایی تو

پنجشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۶

معلم گفت:
اصغری نوبت توست.از آیه ی چهل و پنج بخوان.
اصغری کمی دست و پا کرد و گفت:آ....آق..ق..ق..ق...ا..... اااااجاااااززه م...ما زبون...مون م.میگیره
ل..لکنت داریم.ن نمیتونیم بخونیم.
معلم گفت:دانش آموز!کلام خداست.بخوانی زبانت باز میشود.بخوان.
اصغری شروع به خواندن کلام خدا کرد.ولی زبانش باز نشد.
پایان ترم اصغری تنها کسی بود که از درس قرآن افتاده بود.

دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶

دلم گرفته برای صدای آزادی
بهانه می کندم از لقای آزادی
قناری قفس ما تمام دیشب را
به صد قیافه درآورد ادای آزادی
دو چشم من به در خانه ماند و کس نرسید
کجا بمانده پیک ندای آزادی
سحر شقایق گلکون به باغ لاله بگفت
که رسته ام ز تن جان فدای آزادی
چو در سیاهی ی زندان میهمان نشدند
به عرشه خاطره گشتند جای آزادی
زمین عزا بگرفت و طراوتش طی شد
نگاه ما شده اندر سمای آزادی
کنون که جان من آمد لب تو باز نشد
ز بسترم برهاند نوای آزادی
بیا که جان برفته به من بگردانی
خوشست موسم تو در هوای آزادی
طبیب سیم تن من کجاست دل برمید
چرا نمی دهد از آن دوای آزادی
غروب آمد و دریا به خود کشید خورشید
خبر نیامده از آن صبای آزادی
صدا به حنجره خشکید و آرزو بر دل
نداد جرعه ی آبی سقای آزادی
بیا و لنگر از این لجه خاک و خون بکش
به سرزمین دگر ناخدای آزادی
در این گستره ی بی کران آبی آب
خوشا مشاهده ی آشنای آزادی
رویم بر تنه ی رود تا به خانه ی مهر
مگر که آنجا باشد لوای آزادی
در این سرای گرفتار توسن بادم
مرا به بند نما در سرای آزادی
چرا به بند؟به کوچ کلنگ ها بنگر
گشوده پر به ره انتهای آزادی
چه می گریزی از این سرگذشت خود فرهاد
بیا و بر وطنت کش قبای آزادی


تهران/28 امرداد 86

چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶

سکوت



نشسته بود جلوی تلویزیون و غرق شده بود در دیالوگ فیلم که می آمد و او را با خود می برد.
زن می گفت:تو نمیتونی این کارو بکنی....
مرد داشت لبخند می زد.در لابه لای قهقهه یک باره شروع کرد...
هواپیما غرش کرد و بال کشید بالای سر خانه.دستش را گذاشت روی ریموت کنترل. تا آخر هم که صدا را برد باز نمیتوانست چیزی بشنود.گوش هم تیز کرد.صبرش تمام شد.دوید به بیرون خانه پشت دوشکایش نشست و شلیک کرد.
یک صدای انفجار کوتاه آمد و هواپیما ناله کنان قیقاجی خورد و کمی دورتر در میان لاشه ی هواپیماهای دیگر زمین خورد.
سکوت همه جا را فراگرفت.

جمعه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۶

حالا که نگاه می کند
چشمانم را بسته ام
حالا که می خندد
لبهایم باز نمی شود
حالا که دست دراز کرده است
دستانم می لرزد
حالا که نزدیک است
پاهایم افتاده است
حالا که صدا می زند
گوشم پر از نجواهای بیهوده است
حالا که می خواهد بسازد
موهایم همه سپید شده اند
حالا که ناز نمی کند
خسته ام
حالا که برگشته است
دوستش ندارم

پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶

کار بزرگ



این جا روی تابوت خود دراز کشیده ام.چشم هایم را بسته ام و ساعدم را روی پیشانی گذاشته ام.سعی می کنم بازویم را روی چشم راستم فشار دهم تا سردرد بی شائبه ای را که هر لحظه به سراغم خواهد آمد آرام کنم.
همین الان شبحی که شنل فرشته ها را پوشیده و با بی هنری اندام پر و گیرایش را نیمه برهنه کرده است از برابرم گذشت.داشت تلاش بیهوده می کرد به خنده ی بی مزه و گله گشادش توجه کنم.وقتی با سنگ روبه رو شد راهش را گرفت و در حالی که با تکان های پر اطوار لمبرهای بزرگش تکان می خورد و بندهای لباس زیرش از روی لباس خوب به چشم می خورد که مشک های دلبری را با متناسب با اصول استاتیکی سر پا نگهداشته بود ، دورتر شد.
این جا روی تابوت خود دراز کشیده ام و کوشش می کنم چشم هایم را ببندم.ولی کارهای زیادی دارم که انجام ندادنشان خواب و آسایش را از من می گیرد.
تا پایان امشب باید گزارش دفاعیه خود از اتهامات وارده بر اعمال زنده گیم را تحویل نکیر و منکر دهم.


تهران/ امرداد 86

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

با
تو
می نویسم

شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶

با طلوع روز
و بخت دیدارت

در میل تو به شکفتن پرسخاوت لبانت
به سلام
به ترخند

من
تورا
می بویم

چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

کنکور


با وزیدن باد تابستان و آغاز جشنواره ی بلوغ ، به تعداد دخترانی که سینه هایشان بزرگ شده است اضافه میشود.
در این کنکور دسته ای در تلاشند تا به هدف برسند و دسته ای دیگر که پیشتر به این هدف بی اختیار رسیده- اند با بی تفاوتی همراه با اعتماد به نفس به کار خود مشغولند.

دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۶

یار کشی

تو با من
درخت و پنجره با هم

چهارشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۶

به میهمانی بامداد
به یاد احمد شاملو


صبح خندان
به میهمانی بامداد
کارت دعوت بفرستاده است
تلفن زد که زود خود را برسانید
تدارک دیده ام

در پس نرده های تیره گی
با زنجیرهای عبورممنوع
مشت گره کرده اند:
بوی بامداد می آید
و می پیچد در حنجره ی گورستان خاموشی
که خیل وضوگرفته گان بی هوشی
اذان صبح را به سنگسار ایستاده اند

بگذار خلاصه شود دنیا در همین دود سیگار
و قاب های گرد گرفته از نقاشی های سایه
تمام دغدغه درد از قلم افتادن شاعری باشد
که هنرپیشه ی داستان هایش شده است
و چشم دوخته است بر پستان های این دختر
که دلبری می کند به یاد خاطرات قدیمی
تو بزی
تو شاد زی

در وهم عربده ی شب گرد
پژواک بامداد را می شنویم
و آنان که روزهای بامدادی را زیسته اند
به کدامین شاه راه بشارت میدهد
دلانه های این عشق
بر دفتر سیاه کدام دیوار کوچه ی بن بست
به جا مانده است هنوز
نام های یادگاری
در چشم های کدام معشوقه ی پیشین
چشمک میزند
ستاره ی آزادی



تهران
دوم امرداد 86
(دور تر
از
طاهرآباد)

پنجشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۶

با اراذل و اوباش چنین نکنید


شنیده ایم که به جان اراذل و اوباش افتاده اند از گروهی از آن ها زهر چشم می گیرند و در آتشی که افروخته اند خشک و تر با هم می سوزانند به نام حسنی و به کام حسینی هر چه که بخواهند در زیر این لوا و بر سر این خوان انداخته می کنند.چه می دانیم که همه ی آن ها که پیگرد می کنند و می زنند و می برند به نام مبارک اراذل و اوباش مسما هستند.که آن ها به این انگ هر چه بخواهند می کنند.
اما آنچه قلب ما را آزرد همین بود که مستمک را اراذلی و اوباشی نمودند و بر این گروه گران مایه یورش کردند و نام آن ها را بد نمودند و بر قامت آن ها جامه ی رسوایی دوختند شرافت یکسر از آن ها ربوده و دودمان و آبرو سوزیده پیکر به زور هورمون و آمپول رو آمده ی آن ها را زدند و حشمت به قلت گرد آمده را گرفتند و دهانشان به لوله ی آوتابه سپوزیدند.
گفتیم که ما نمیدانیم در آتشی که افروختند به راستی چه مایه اراذل و چند تا اوباش گرفتار بوده و دیگران که در این غوغا گرفتار شدند به راستی که بودند اما مانده ایم که چگونه می توان آن مایه قدر نشناس بود که حق الطاف بی مایه و بی شمار آن ها را ندید از دستکاری های فراوان آنان در هنگامه ی سختی گذشت لطف آن ها را به هیچ انگاشت بر پایشان داشت و چوب بر نه بدترشان گذاشت.
لاتی گری و اوباش پروری از رفتارها و باورهایی است که از شاید سد سال پیش جنبه ای رسمی علمی و حتا آکادمیک به خود گرفته است.شاید بتوان ریشه ی آن را از تهران دانست همانطور که هنرهای مبتذل این دهکوره ی پر از حشره و بی ارزش برای زنده گی(در آغاز انتخاب برای پایتخت شدن) چیزی جز روخوانی ها و سیاه بازی های توام با لوده گی نبود.ولی جریانی که به راه می انداخت نوعی لمپن پروری و در کنار آن اوباش پروری بود.دسته ی نخست آن ها که جوجه فوکولی خوانده می شدند و گروه دیگر داش مشدی ها که اگر می خواستند کوچه و بازار را قرق می کردند و قمه می کشیدندو...
می دانید کجای داستان گریه دار است؟این داش مشدی های قمه کش قداستی نه دن کیشوت وار که علی گونه پیدا نموده اند پردور نیست اگر به ارواح خاکشان سوگند خورده شود.و یا باور کنند روح آن ها مردم بیچاره را تنها نمی گذارد.تمام این ها را از سوگواری ها و مدیحه خوانی هایی که سالیان پس از از محو شدنشان جهت حفظ روحیه ی اوباش پروری نقل محافل شد می توان دریافت.
پس از آن که لوطی صالح زورگیر و گردن کلفت به دستور رضاشاه تنبیه شد گوش و بینی اش بریدند و مرد چون شکسته شدن کیا و بیایش را تاب نیاورد به عراق عرب رفت تا نزد اربابش مجاور گردد این افسانه ها بود که دهان به دهان از او نقل شد و حتا کارش به تئاتر کشیده شد.در مملکتی که کسی از عوام و بتر از عوام روشنفکرها و به اصطلاح کتاب خوانده ها رستم و اسفندیار و سهراب و سیاوش را نمیشناختند و نهایت آگاهیشان از آن ها به تعدادی نبرد و شاید شمشیربازی محدود می شود چه قدر دردناک تواند بود که اراذل گرامی به تئاتر و تلویزون راه پیدا کنند و اگر کسی هم از وجود آن ها بی اطلاع است از بوق و کرنای ایجاد شده این اسطوره های جاودانه را بشناسد.و برایشان احترام قایل شود.
نمونه های فراوانی وجود دارد که باعث ارزشمند شدن اراذل گری به عنوان یک پیشه ی بلنداندازه نزد مردم میشود.ما این جا نمیخواهیم بیش از این به ریشه های این ناهنجاری بپردازیم ولی می خواهیم این نتیجه را بگیریم که چگونه حکومت هایی که پایه ی کاری آن ها به جز دموکراسی است با این گروه خوب جور می شوند.خدماتی که اوباش به شاهک پیشین این مرز و بوم می کردند هیچ درباری و ملیجک پابوسی نکرد.به فرجاد این اراذل دولت مصدق با حضور نوچه های اوباش های بزرگی چون شعبان و طیب از هم پاشید.
کدام روشنگر آگاهی می توانست راه مملکت را از جاده ی درستی و رهایی از بیداد برگرداند که این قمه کشان توانستند؟
می گویند اراذل و اوباش قدیم حافظ ناموس محل بودند.زنان محل خواهر یا مادرشان بودند.سال ها پیش با مردی گفت و گو می کردم که بازنشسته ی شهربانی گذشته بود.مرد پاسبان بود و چندی در میدان شوش خدمت می کرد.آن سال ها که طیب به فرجاد خوش خدمتی که به شاهک پیشین بر سر بیست و هشت مرداد نموده بود اجازه داشت در اطراف این میدان از پیشه وران زورگیری کند و باج بگیرد.پاسبان ما سخن می کرد چون از او به واسطه ی گردن کلفتی هایش دلخون بودند و به فرمان بالا دستی ها کاری به کارش نمی توانستند داشتن چگونه یک شب با هم کارانش بر سر طیب ریختند تا می خورد کتکش زدند .از توهین ها و بی حرمتی هایی که بر او کردند سخن گفت که هیچ مردی آن ها را بر نمی تابد.و تاکید می کرد طیب هیچ نمیگفت و هیچ نمی کرد.
لطفی که زخم چاقوی از پشت سر اراذل و اوباش در سرکوب آزادمردان می کند هیچ تفنگ و گلوله و طناب دار و شکنجه و اشکلکی نکرد.همین اراذل و اوباش بودند که چگونه دکتر فاطمی در بند را که به زندان می بردند مورد حمله قرار دادند.چه رادمردی آن خواهر بزرگوارش که خود را سپر برادرکوچک کرد.زهی به این زور بازوی چارپایانه که بانوی بی دفاع را مجروح کردند.
باری اراذل و اوباش سرمایه های هر حکومت ضد مردمی توانند بود.کم نبودند دخترهایی که به یک اعتراض کوچک مشت و لگد از این اراذل غیور خورده اند.خواهند خورد و این یک وظیفه ی مهم است.
امروز چه شده که به این ها می تازند.به جرم تجاور به عنف اعدامشان می کنند.مگر بچه ی بامرام نگفت تحریک شدم؟خوب دیگر چه کارش دارید؟می دانید چه زحماتی کشیده شده تا این شده است؟تمام این تلاش ها هیچ؟اعدامش کنید باید بروید و یکی دیگر را از نو تربیت کنید.تازه معلوم نیست او بتواند با دو سه ضرب چاقو طحال و روده ی دختر را پاره کند.ندیدید با چه لحنی گفت آخر تحریک شده بودم؟حقش بود.
باری اراذل و اوباش سرمایه های ما هستند با آن ها این گونه برخورد کردن نقض راه صواب است و خلاف رای اولوالالباب.مگر آن که در پشت این سیاه بازی ی بی نمک نمایشنامه ی دیگری در حال اجرا باشد.

دوشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۶

خشایارشا و یونانیان

جزافسون و افسانه نبود جهان
که بستند چشم خشایارها
(علامه طباطبایی)


این نامه به فروهر دو نازنین پیشکش می شود که تیغه های نادانی و گمراهی گوهر آن ها را از ما زود دریغ نمود:
احمد کسروی و صادق هدایت
در این بهار خرمی مام میهن آغوش دارشان باد.

چون بسیاری از هم میهنان فیلم سی سد را دیده اند و پنداره هایی از صحنه های آن به خود راه داده اند بر چیزی که دیده اند باورمند شده یا مشکوک شده اند بر آن شدیم تا داستان ایران و یونان را از برگه های تاریخ این جا بازگویه کنیم تا راه بر جوینده گان درستی روشن تر گردد.
نخست داستان را کوتاه و از نوشته های پلوتارک که خود از نامه ی هرودوت آن را برگرفته می نویسیم و سپس بر سر جزییات آن خواهیم رفت:
چون یونانیان در مرزهای غربی و شمال غربی ایران شیطنت نموده و در امور داخلی خشترپان(ساتراپ-شهربانی) های آن جا دخالت می نمودند و گاه با سکاها که دشمنان ایران بودند یاور شده به آن ها در درگیری با ایران کمک می نمودند و حتا هنگامی که پادشاه ایران(داریوش بزرگ) نماینده گانی را نزد آتن فرستاد آن ها را به گناه این که فرمان یک پادشاه بربر را به زبان یونانی گفته اند همه را کشتند داریوش بزرگ بر آن شد که سوی آن ها شتافته گوشی ازشان بمالد تا دیگر از این آرزوها در سر نپرورانند.این همان نبردی است که در تاریخ ماراتون نام گرفته است.یونانیان که خطر دشمن را سهمگین میدیدند یکی شدن را برگزیدند ولی اسپارت در رساندن سپاه به نبرد کندی نمود و آتن به تنهایی در برابر سپاه ایران قرار گرفت.در این نبرد ایران شکست خورد.در این جا چون می خواهیم به داستان خشایارشا و نبردهایش با یونان بپردازیم کار به این یکی نداریم ولی از پس این پیروزی یونان به اندیشه ی بهبود نیروی دریایی خود افتاد و بسیار پول برای ساختن کشتی خرج نمود.
خشایارشا پسر داریوش بزرگ نیز که لشکرکشی و توان در خود میدید و شاید ماجرای ماراتون را ننگ می دانست به آن سو متوجه شد.به هر روی سپاه ایران به راه افتاد در سرراه آبادی های یونانی نشین را شکست و گشود.در ترموپولای لئونیداس پادشاه اسپارت را نیز با سربازانش شکست داد و بکشت در دنباله به آتن هم رسید به انتقام این که یونانیان باروی شهر سارد را آتش زده بودند برج و باروی شهر را ویران نمود و آتش زد.یونانیان که پناه گاهی نمیدیدند به کشتی هایی رفته گویی شهر و خانمان خود را از دست رفته می دیدندواظطرار دلیری آن گونه نیاز بود که به هر مرد جنگی دوازده درهم برای نبرد پول دادند!
دنباله ی این چنگ در دریا بود که با زدوخوردهای بی انجام دنبال می شد.شاید هم دو گروه بیشتر تلاش می کردند سوی دیگر را بیازمایند و از درگیری کامل دوری می نمودند.این ها چیزهایی است که ما نمیدانیم ولی در همین زدوخوردها پسران خواهر خشایارشا(نامش ساندااوکی) دستگیر شدند و برای سپاسگذاری تمیستوکلیس(فرمانده اتن)از باکوس زنده زنده در آتش سوزانده شدند.
در یکی از روزهای نبرد که گویا باد ناسازگاری به سوی کشتی ایران میوزید و کشتیهای سبک یونان را که برای کشتیرانی در جاهای باریک مناسب بود یاری می کردیونانیان پیروزی هایی یافتند.خشایارشا که این دید می خواست تنگه را با سنگ پرکند تا سپاهش در جزیره سالامین نبردآاورد ولی تمسیتوکلیس به یاری جاسوسانی که داشت چو انداخت که یونانیان می خواهند هلسپونت را بسته از بازگشت ایرانیان به میهنشان جلوگیری کنند.خشایارشا که این شنید صرفه را در بازگشت به ایران دید.تا این جا همان نبرد داردانل یا سالامین بود .ولی خشایارشا ماردونیوس نامی که از سرداران دلیر بود را با سی هزار تن آن جا گماشت.خود ماردونیوس با گروه اندکی از سپاهش به یونان یورش برد و عرصه بآان ها سخت گردانید.مردم به سالامین پناه بردند و جنگی دیگر آغاز شد.که در تاریخ پلاتا نام دارد.این نبرد در خشکی بود و پوتارک نوشته درازای هرگوشه لشگر ایران سد میل بیشتر بود.چندی دو سپاه با هم زدوخوردهای بیهوده نمودند و سرانجام چون ماردونیوس آذوقه سپاهش را کم میدید به یورش تصمیم گرفت.در این نبرد ایرانیان تاخت و تاز میکردندولی پااوسانیاس فرمانده سپاه یونان چون فال نیک از خدایان نمیگرفت به تلافی رو نمی آورد.به طوریکه حتا مردم لیدیا نیز بر سر یونان ریخته و قربانی هایی که برای خدایان نموده بودند را غارت نمودند.تا این که سرانجام خدایان فال نیک دادند و یونانیان هجوم بردند.نتیجه ی جنگ هرچه بود ایران پشت نشسته و از جلوروی بازماند.پلوتارک نوشته است در این نبرد سپاه ایران سی سدهزار تن بود که تنها چهل هزار تن جان به در بردند و به میهن برگشتند.از بونان هم تنها هزاروسیسد و شست کس بمرد.
این ها برگه های از نامه ی پلوتارک بود که تلاش کردیم کوتاهش کنیم ولی آن چه سودمند بود از قلم نیفتد.با این همه در لابه لای این نوشته ها تاریکی هایی وجود دارد که به از میان بردن آن باید کوشید.
نخست این که چون یونانیان قلم به دست خوشان بوده تاریخ را آن گونه که می خواستند بازگو نموده اند و از دروغ نویسی و چربک اندازی و بازانداختن چرخ های تاریخ از راه راست خود کوتاهی نکرده اند.در این که ایرانیان نیز تاریخ این جنگ ها داشتند تردید نداریم.چه در همین کتاب پلوتارک می خوانیم دبیران فراوانی کنار خشایارشا نشسته بودند و داستان جنگ را دم به دم می نوشتند.ولی شوربختانه هیچ یک از این برگه ها به ما نرسید است.شاید همه ی این نامه ها ا در کنار اوستا در تاراج الکساندر از میان رفته اند.به هر روی چاره ای نداریم مگر این که همین روایت های یونانیان را بخوانیم ولی دانشمند پرخرد را میسزد در خطوط این اسناد هوشیاری کند از لغزش خود را نگه بدارد.
آن چه که از نوشته های پلوتارک بر می آید ایران در نخستین لشگرکشی خشایارشا همه جا پیروز بوده هر خاکی که خواسته را فتح نموده و حتا آتن را گشوده است و باروی آن را آتش زده است.آن چه که یونان برتری به دست اورده در نبرد دریایی بوده که آن هم نه می توانسته برای ایران مهم باشد و نه برای یونان چیزی جز نگهداری میهن و ناموس فراتر بوده است.این هم که خشایارشا در بازگشت ماردونیوس را در یونان به جای می گذارد می رساند که گریزی در کار نبوده چه سی هزار سپاهی با یک فرمانده زمانی در جایی می مانند که بخواهند موقعیت سپاه را محکم نگه دارند.همانطور که دیدیم خود ماردونیوس باز به خاک یونان یورش آورده و عرصه بر آن ها تنگ می کرد.از سوی دیگر کشتی های ایرانیان بزرگ بود و برای کشتی رانی در آن آب کم ژرف مناسب نبود برعکس یونانیان کشتی های کوچک و سبک داشتند و از همه ی این ها گذشته همه ی دار و ندار یونان در کشتی هایشان بود و طبیعی است کسی که برای نگهداری کس و کارش به میدان میرود بیشتر می کوشد.و تازه چون یونانیان در کار جنگ خدعه کردند و خشایارشا را فریب دادند که می خواهند راه بازگشت ایرانیان به خانه را ببندند او بهتر دید که بازگردد.همه ی این ها را کنار هم می گذاریم شکستی برای خشایارشا نتواند بود.
ماجرای پلاتا نیز داستان خود را دارد.نخست این که رقم های هرودوت یکسر بی بنیاد است.مگر می شود سی سد هزار تن هم آورد گروه اندکی یونانی نشوند اگر این یونانیان را مجهز به تفنگ های گرم امروزی هم بدانیم باز از پس آن گروه بزرگ بر نمی آمدند.از این ها گذشته نوشته اند ایرانیان یورش می آوردند ولی یونانیان کاری نمیکردند چون خدایان فالی نیکو نمیدادند.ما می گوییم مگر می شود کسی به مردم یورش آورد و او کاری نکند. از خود نگهداری کردن یک واکنش غریزی است حتا مردم به حرکت یک مگس یا پشه که به صورتشان نزدیک می شود واکنش نشان می دهند پس چگونه است که این یونانیان ایستاده اند پارسیان آن ها را تارومار می کنند و این ها چشم به راه فرمان خدایان هستند.ما می گوییم ماجرا چنین بوده که یونانی ها هم حمله می کردند ولی توان برخورد با پارسی ها را نداشتند.در یک واژه پیروزی با ایرانیان بوده است.حتا مردم لیدی نیز در این روز بر سر یونانیان ریختند و تاراجشان نمودند.ولی می پذیریم که گروه ایرانیان بیشتر از یونان بودند.ولی چرا با این همه کاری از پیش نبردند.:
یک این که سپاه ایران همه از جنگاوران ایرانی ساخته نشده بود گروه فراوانی از نژادهای دیگر و از ممالک گشوده شده به دست شاهان هخامنشی در این لشگرکشی ها بودند که نه آیین جنگ می دانستند و نه انگیزه ای جز نگهداشتن جان خود در این کارزار داشتند.همان گونه که پلوتارک می گوید:در آن روز از سوی سپاه ایران مردم تبیس سخت ترین جنگ را نمود ولی نه از روی دلاوری بل که از ترس جان خود.
دو این که یونانیان در خانه ی خود و برای نگهداری کیان میهن و ناموس خود می جنگیدند ولی سپاه ایران پی گشایش آمده بود و اگر هم پیش نمی آمد چیز فراوانی از کف نمیداد.
این ها دلایلی است که بر پیروزی یونان بر ایران می توان انگاشت.ولی این پیروزی نه یونان را پیروز کامل گرداند نه ایران را به جای خود نشاند همانگونه که پائورانیاس پادشاه اسپارت پس از این پلاتا به خشایارشا پنهانی مذاکره نمود که هدف آن تامین قدرت ایران بر اوضاع یونان بود.اگر ایران شکست خورده بود و زبون شده بود دیگر چه بهره ای بود که پادشاه اسپارت با ایران گفت و گو کند آیا غیر از این بوده که از ایران و واکنش آن بیمناک بودند و هر آیینه از خشم هخامنشی ترسان بودند.پادشاه یکی از دو ملک پیروز جنگ(دیگری آتن)با ایران مذاکره می نماید تا توان ایران در منطقه حفظ شود انگاه بر این نبرد نام خود را پیروز می گذارند.
دیگر این که در همه ی نوشته های تاریخی نام ایران را بربر نوشته خواسته اند بگویند آن ها گرفتار یک پادشاهی دیکتاتوری بودند و درکنار یونانی ها جمهوری داشته آزادانه زنده گی می کردند.می خواهیم ببینیم جمهوری یونانی و فرهنگ آن چه بوده و چه مایه ایرانیان در بند ددمنشی و دژخویی بوده اند.دیدیم که یونان چگونه فرستاده گان داریوش بزرگ را کشت کاری که در هیچ آیینی برازنده نبوده است.همین که نیزه های خشایارشا در نبرد نخست به سوی یونان نشانه رفت آتنیان از بیم آن دو تن از بزرگان خود را به دربار ایران فرستادند که به قصاص فرستاده گان داریوش خشایارشا آن ها را بکشد ولی پادشاه ایران با گفتن این که این کار برون از آیینی است که همه ی دنیا پذیرفته اند چنین نکرد. در جای دیگر همین کتاب پلوتارک خواندیم یونانیان سه فرزند خواهر خشایارشا را قربانی باکوس نموده در آتش زنده زنده سوزاندند.آشگاراست که باکوس و زیوس و دیگران هرگز خون آشام نبوده به خون کسی هم نیازمند نبودند این یونانیان بودند که از چنین کار ناپسندیده ای خشنود می شدند و از همه زشت تر بدان باور داشتند.این ها گوشه ای از آن تمدن و فرهنگ درخشان یونانی است که چشم های مردمان این روزگار را خیره نموده است.
از این گذشته گروهی می خواهند بر پادشاهی ایران خرده گرفته مردم ایران را گرفتار آن بخوانند.در برابر آن حکومت یونان که هر کس از سر کوشش خود می توانست به ارزمندی بیشتری برسد.ولی این ها یک جمهوری درخشان از برای یونان در گمان خود ساخته اند که هیچ پایه ی درستی نداشته است.ما در این جا آن را نشان می دهیم:
پایه ی این جمهوری آیینی بود به نام اوستراکیسم که شیوه ای بوده همانند قرعه زدن امروز و آن نگهدارنده ی جمهوری یونانی بوده به این گونه که مردم گرد می آمدند و یک نفر را که از همه نزد توده دوست داشتنی تر و مورد قبول تر بود با رای زدن از شهر بیرون می کردند با این استدلال که محبوبیت او توانش را فراوان نکرده و بر قدرت پای بندش نکند.ولی پیداست چه مایه نادرستی و لغزش آشگار در این میان خواهد رفت که کسانی گرد آیند و آنکه این همه زحمت برایشان کشیده از شهر بیرون کنند.یکی از آن ها تمیستوکلیس بود که داستانش در نبرد یکم با خشایارشا رفت.پلوتارک نوشته است که چگونه مردم پس از پیروزی او را در آیین المپیک ستودند و در دنباله می آورد:"کم کم مردم از شنیدن نکوهش ها و بدگوییها که از تمیستوکلیس میشد خرسندی می نمودند و شادمان می گردیدند."و او را به خیانت محکوم نمودند.
همین تمسیتوکلیس پیروز بر ایران از نگاه مورخین یونان با رخت زنانه در حالی که روبنده و چادر داشت سوار بر ارابه ای به نام این که دختری به زناشویی با یکی از بزرگان ایران می رود.به پارس گربخت.او در برابر شاه ایران (که می بایست ارتخشر یکم باشد چرا که احتمالا تا ان روز خشایارشا مرده بود) به خاک افتاد و ارجمندی او را تا اندازه ی زیوس بالا لرد و گفت:کاهن زیوس به من گفته نزد کسی رو که نام مرا دارد و چنین دانسته که پادشاه و زیوس هردو بزرگ هستند و هردو پادشاه هستند."
این سخنان را کسی گفته که گمان می رفت یک روز همین مردم و شاهان را شکت داده.سخنانی گفت که هیچ ایرانی راستین بدان باورمند نبوده و نباشد.به این گونه تمیستوکلیس سالیان نزد شاه هخامنشی بماند تا زمانی که از او برای نبرد مصر که شورش کرده بود و یونان نیز در آن جا آتش بیاری می کرد یاری خواستند خودکشی کرد.ببینید این جمهوری گزاران یونان به چه زشتی هایی آلوده بودند برای نگهداشتن جان خود هر زشتی و نامردی و چاپلوسی می کردند و باز در باطن با پشتیبان خود راستی نمی کردند.
یکی دیگر از کسان که به آیین اوستراکیسم از شهر بیرون رانده شد آریستیدیس بوده که در نبرد پلاتا از خود دلیری فراوان نموده بود.می گویند روز آیین مردی بی سواد به او رسید و گفت نام آریستیدیس را بر تکه اش بنویسد تا در اوستراکیسم شرکت کند.آریستیدیس پرسید:چه رنجشی از آریستیدیس به تو رسیده است؟وی گفت هیچ که هرگز او را نمیشناسد ولی از بس نام آریستیدیس دادگر را شنیده ام به ستوه آمده ام.آریستیدیس نام خود را نوشت و به مرد داد.
واپسین کسی که به اوستراکیسم از شهر برون رانده شد هوپربولوس بود.آلکیبادیس و نیکیاس دو تن نامور بودند که هر یک دسته برای خود داشتند.مردم هم می خواستند یکی از این دو را بیرون نمایدند ولی آن دو دست به یکی نمودند و هوپربولوس را از شهر برون کردند.از پس آن یونانیان از کار خود پشیمان شدند وی را به شهر برگرداندند و این آیین را برانداختند.
این داستان ها اگر هم درست نباشد نشان می دهد که جمهوری یونانی چگونه بوده است.و آشگار است با نادانی این توده و شیوه های شگفت و بی خردانه در سیاست نمیتوان سررشته داری نمود.و یا نام آن را جمهوری درخشان گذاشت و پارسیان که پادشاهی داشتند را عیبجویی نمود.مگر در پادشاهی پارسیانی از این آیین های شگفت و بیخردانه یافت میشده است؟
گفتیم یونانیان حتا به فرستاده گان ایران نیز بخشایش نکردند و آن ها را کشتند.اگر خشایارشا چنین می کرد نامش را چه می گذاشتند.برای سیری خدای خود سربازان ایرانی را در آتش سوزاندند اگر ایران برای مزدا یا میترا یا دیگران چنین می کرد آن ها چه می گفتند.این ها گوشه هایی است که بدان نپرداخته اند و اگر پرداخته اند روشن نکردند که خدایان ایرانی و پیروانش خونخوار نبودند چه همه ی طبایع را اسپنتا می دانستند.ما این همه تاریکی در اندیشه و خرد مردم یونان یافته ایم که خود نگارنده گان آن تاریخ ها یونانی بودند.و می گوییم ایرانی ها از روی آیین باستان خود فرمان هایی داشتند که آن ها را از انجام بسیاری زشتی ها باز میداشت فرمان هایی که که نزد یونانیان نبوده است.
این نیز بگوییم خشایارشا با آن که پادشاه توانا و دلیری بود خود به لغزش هایی آلوده بوده است.که ما این نامه را از برای دفاع از وی و کارهای نادرستش ننوشته ایم.خواستیم گوشه ای از تاریخ که به بهره ی یونانیان تاریک مانده بود آشگار گردانیم.وگرنه کشتار و دیوانه گری های او در مصر و بابل و شوش را میبینیم و از آن دوری می جوییم.
این نیز بگوییم که گروهی گرد آمده طومار از برای محکوم نمودن فیلم سی سد و یا توقیف آن جمع می کنند.ما می گوییم این کار ها هیچ به فرجام نتواند بود.چه خوب است اگر نادرستی یا پرلغزشی در آن رفته ایرانیان با نوشتن با فیلم ساختن و یا هر آیین همانند آن به مبارزه برخیزند و آن زشتی ها را نمایان کنند.این نیز آزمون دیگری است برای ایرانیان راستین که بر سرشان چربک و دروغ میرود ولی خود از پس پیروی خداوند پاک از اهریمن درووند دور باید باشند.از همه بزرگ تر این که ایرانیان پیش از هر کاری باید بدانند داستان چه بوده و آن گاه خودشان تک به تک با روان روشن داوری کنند.و این بر عهده ی روشنگران است که گوشه های تاریخ را که نادرست برگردانده شده درست نمایند و مردم را آگاه سازند.یکی به من گفت فیلمی ساخته اند به نام سی سد راجع به یورش آلکساندر به ایران که در آن به ایرانی ها زشتی نموده اند...
ببینید بسیاری نمیدانند داستان چیست و اگر بخواهند از چیزی هواداری کنند شاید کار را خراب تر کنند. ایران دوستی پشتیبانانی از این دست نداشته باشد بهتر است.افزار پیروزی در روزگاران آگاهی داشتن و آگاهی دادن است.
فتوای اعدام دادن و ترور و توقیف و زندانی کردن خواستن خود نیز برون از شیوه ی مردمی است و ما هیچ یک را نمی پسندیم.بل که می گوییم پاسخ هر کس را به همان شیوه باید و این از همه برازنده تر است.



تهران/فروردین 7029