خشایارشا و یونانیان
جزافسون و افسانه نبود جهان
که بستند چشم خشایارها
(علامه طباطبایی)
این نامه به فروهر دو نازنین پیشکش می شود که تیغه های نادانی و گمراهی گوهر آن ها را از ما زود دریغ نمود:
احمد کسروی و صادق هدایت
در این بهار خرمی مام میهن آغوش دارشان باد.
چون بسیاری از هم میهنان فیلم سی سد را دیده اند و پنداره هایی از صحنه های آن به خود راه داده اند بر چیزی که دیده اند باورمند شده یا مشکوک شده اند بر آن شدیم تا داستان ایران و یونان را از برگه های تاریخ این جا بازگویه کنیم تا راه بر جوینده گان درستی روشن تر گردد.
نخست داستان را کوتاه و از نوشته های پلوتارک که خود از نامه ی هرودوت آن را برگرفته می نویسیم و سپس بر سر جزییات آن خواهیم رفت:
چون یونانیان در مرزهای غربی و شمال غربی ایران شیطنت نموده و در امور داخلی خشترپان(ساتراپ-شهربانی) های آن جا دخالت می نمودند و گاه با سکاها که دشمنان ایران بودند یاور شده به آن ها در درگیری با ایران کمک می نمودند و حتا هنگامی که پادشاه ایران(داریوش بزرگ) نماینده گانی را نزد آتن فرستاد آن ها را به گناه این که فرمان یک پادشاه بربر را به زبان یونانی گفته اند همه را کشتند داریوش بزرگ بر آن شد که سوی آن ها شتافته گوشی ازشان بمالد تا دیگر از این آرزوها در سر نپرورانند.این همان نبردی است که در تاریخ ماراتون نام گرفته است.یونانیان که خطر دشمن را سهمگین میدیدند یکی شدن را برگزیدند ولی اسپارت در رساندن سپاه به نبرد کندی نمود و آتن به تنهایی در برابر سپاه ایران قرار گرفت.در این نبرد ایران شکست خورد.در این جا چون می خواهیم به داستان خشایارشا و نبردهایش با یونان بپردازیم کار به این یکی نداریم ولی از پس این پیروزی یونان به اندیشه ی بهبود نیروی دریایی خود افتاد و بسیار پول برای ساختن کشتی خرج نمود.
خشایارشا پسر داریوش بزرگ نیز که لشکرکشی و توان در خود میدید و شاید ماجرای ماراتون را ننگ می دانست به آن سو متوجه شد.به هر روی سپاه ایران به راه افتاد در سرراه آبادی های یونانی نشین را شکست و گشود.در ترموپولای لئونیداس پادشاه اسپارت را نیز با سربازانش شکست داد و بکشت در دنباله به آتن هم رسید به انتقام این که یونانیان باروی شهر سارد را آتش زده بودند برج و باروی شهر را ویران نمود و آتش زد.یونانیان که پناه گاهی نمیدیدند به کشتی هایی رفته گویی شهر و خانمان خود را از دست رفته می دیدندواظطرار دلیری آن گونه نیاز بود که به هر مرد جنگی دوازده درهم برای نبرد پول دادند!
دنباله ی این چنگ در دریا بود که با زدوخوردهای بی انجام دنبال می شد.شاید هم دو گروه بیشتر تلاش می کردند سوی دیگر را بیازمایند و از درگیری کامل دوری می نمودند.این ها چیزهایی است که ما نمیدانیم ولی در همین زدوخوردها پسران خواهر خشایارشا(نامش ساندااوکی) دستگیر شدند و برای سپاسگذاری تمیستوکلیس(فرمانده اتن)از باکوس زنده زنده در آتش سوزانده شدند.
در یکی از روزهای نبرد که گویا باد ناسازگاری به سوی کشتی ایران میوزید و کشتیهای سبک یونان را که برای کشتیرانی در جاهای باریک مناسب بود یاری می کردیونانیان پیروزی هایی یافتند.خشایارشا که این دید می خواست تنگه را با سنگ پرکند تا سپاهش در جزیره سالامین نبردآاورد ولی تمسیتوکلیس به یاری جاسوسانی که داشت چو انداخت که یونانیان می خواهند هلسپونت را بسته از بازگشت ایرانیان به میهنشان جلوگیری کنند.خشایارشا که این شنید صرفه را در بازگشت به ایران دید.تا این جا همان نبرد داردانل یا سالامین بود .ولی خشایارشا ماردونیوس نامی که از سرداران دلیر بود را با سی هزار تن آن جا گماشت.خود ماردونیوس با گروه اندکی از سپاهش به یونان یورش برد و عرصه بآان ها سخت گردانید.مردم به سالامین پناه بردند و جنگی دیگر آغاز شد.که در تاریخ پلاتا نام دارد.این نبرد در خشکی بود و پوتارک نوشته درازای هرگوشه لشگر ایران سد میل بیشتر بود.چندی دو سپاه با هم زدوخوردهای بیهوده نمودند و سرانجام چون ماردونیوس آذوقه سپاهش را کم میدید به یورش تصمیم گرفت.در این نبرد ایرانیان تاخت و تاز میکردندولی پااوسانیاس فرمانده سپاه یونان چون فال نیک از خدایان نمیگرفت به تلافی رو نمی آورد.به طوریکه حتا مردم لیدیا نیز بر سر یونان ریخته و قربانی هایی که برای خدایان نموده بودند را غارت نمودند.تا این که سرانجام خدایان فال نیک دادند و یونانیان هجوم بردند.نتیجه ی جنگ هرچه بود ایران پشت نشسته و از جلوروی بازماند.پلوتارک نوشته است در این نبرد سپاه ایران سی سدهزار تن بود که تنها چهل هزار تن جان به در بردند و به میهن برگشتند.از بونان هم تنها هزاروسیسد و شست کس بمرد.
این ها برگه های از نامه ی پلوتارک بود که تلاش کردیم کوتاهش کنیم ولی آن چه سودمند بود از قلم نیفتد.با این همه در لابه لای این نوشته ها تاریکی هایی وجود دارد که به از میان بردن آن باید کوشید.
نخست این که چون یونانیان قلم به دست خوشان بوده تاریخ را آن گونه که می خواستند بازگو نموده اند و از دروغ نویسی و چربک اندازی و بازانداختن چرخ های تاریخ از راه راست خود کوتاهی نکرده اند.در این که ایرانیان نیز تاریخ این جنگ ها داشتند تردید نداریم.چه در همین کتاب پلوتارک می خوانیم دبیران فراوانی کنار خشایارشا نشسته بودند و داستان جنگ را دم به دم می نوشتند.ولی شوربختانه هیچ یک از این برگه ها به ما نرسید است.شاید همه ی این نامه ها ا در کنار اوستا در تاراج الکساندر از میان رفته اند.به هر روی چاره ای نداریم مگر این که همین روایت های یونانیان را بخوانیم ولی دانشمند پرخرد را میسزد در خطوط این اسناد هوشیاری کند از لغزش خود را نگه بدارد.
آن چه که از نوشته های پلوتارک بر می آید ایران در نخستین لشگرکشی خشایارشا همه جا پیروز بوده هر خاکی که خواسته را فتح نموده و حتا آتن را گشوده است و باروی آن را آتش زده است.آن چه که یونان برتری به دست اورده در نبرد دریایی بوده که آن هم نه می توانسته برای ایران مهم باشد و نه برای یونان چیزی جز نگهداری میهن و ناموس فراتر بوده است.این هم که خشایارشا در بازگشت ماردونیوس را در یونان به جای می گذارد می رساند که گریزی در کار نبوده چه سی هزار سپاهی با یک فرمانده زمانی در جایی می مانند که بخواهند موقعیت سپاه را محکم نگه دارند.همانطور که دیدیم خود ماردونیوس باز به خاک یونان یورش آورده و عرصه بر آن ها تنگ می کرد.از سوی دیگر کشتی های ایرانیان بزرگ بود و برای کشتی رانی در آن آب کم ژرف مناسب نبود برعکس یونانیان کشتی های کوچک و سبک داشتند و از همه ی این ها گذشته همه ی دار و ندار یونان در کشتی هایشان بود و طبیعی است کسی که برای نگهداری کس و کارش به میدان میرود بیشتر می کوشد.و تازه چون یونانیان در کار جنگ خدعه کردند و خشایارشا را فریب دادند که می خواهند راه بازگشت ایرانیان به خانه را ببندند او بهتر دید که بازگردد.همه ی این ها را کنار هم می گذاریم شکستی برای خشایارشا نتواند بود.
ماجرای پلاتا نیز داستان خود را دارد.نخست این که رقم های هرودوت یکسر بی بنیاد است.مگر می شود سی سد هزار تن هم آورد گروه اندکی یونانی نشوند اگر این یونانیان را مجهز به تفنگ های گرم امروزی هم بدانیم باز از پس آن گروه بزرگ بر نمی آمدند.از این ها گذشته نوشته اند ایرانیان یورش می آوردند ولی یونانیان کاری نمیکردند چون خدایان فالی نیکو نمیدادند.ما می گوییم مگر می شود کسی به مردم یورش آورد و او کاری نکند. از خود نگهداری کردن یک واکنش غریزی است حتا مردم به حرکت یک مگس یا پشه که به صورتشان نزدیک می شود واکنش نشان می دهند پس چگونه است که این یونانیان ایستاده اند پارسیان آن ها را تارومار می کنند و این ها چشم به راه فرمان خدایان هستند.ما می گوییم ماجرا چنین بوده که یونانی ها هم حمله می کردند ولی توان برخورد با پارسی ها را نداشتند.در یک واژه پیروزی با ایرانیان بوده است.حتا مردم لیدی نیز در این روز بر سر یونانیان ریختند و تاراجشان نمودند.ولی می پذیریم که گروه ایرانیان بیشتر از یونان بودند.ولی چرا با این همه کاری از پیش نبردند.:
یک این که سپاه ایران همه از جنگاوران ایرانی ساخته نشده بود گروه فراوانی از نژادهای دیگر و از ممالک گشوده شده به دست شاهان هخامنشی در این لشگرکشی ها بودند که نه آیین جنگ می دانستند و نه انگیزه ای جز نگهداشتن جان خود در این کارزار داشتند.همان گونه که پلوتارک می گوید:در آن روز از سوی سپاه ایران مردم تبیس سخت ترین جنگ را نمود ولی نه از روی دلاوری بل که از ترس جان خود.
دو این که یونانیان در خانه ی خود و برای نگهداری کیان میهن و ناموس خود می جنگیدند ولی سپاه ایران پی گشایش آمده بود و اگر هم پیش نمی آمد چیز فراوانی از کف نمیداد.
این ها دلایلی است که بر پیروزی یونان بر ایران می توان انگاشت.ولی این پیروزی نه یونان را پیروز کامل گرداند نه ایران را به جای خود نشاند همانگونه که پائورانیاس پادشاه اسپارت پس از این پلاتا به خشایارشا پنهانی مذاکره نمود که هدف آن تامین قدرت ایران بر اوضاع یونان بود.اگر ایران شکست خورده بود و زبون شده بود دیگر چه بهره ای بود که پادشاه اسپارت با ایران گفت و گو کند آیا غیر از این بوده که از ایران و واکنش آن بیمناک بودند و هر آیینه از خشم هخامنشی ترسان بودند.پادشاه یکی از دو ملک پیروز جنگ(دیگری آتن)با ایران مذاکره می نماید تا توان ایران در منطقه حفظ شود انگاه بر این نبرد نام خود را پیروز می گذارند.
دیگر این که در همه ی نوشته های تاریخی نام ایران را بربر نوشته خواسته اند بگویند آن ها گرفتار یک پادشاهی دیکتاتوری بودند و درکنار یونانی ها جمهوری داشته آزادانه زنده گی می کردند.می خواهیم ببینیم جمهوری یونانی و فرهنگ آن چه بوده و چه مایه ایرانیان در بند ددمنشی و دژخویی بوده اند.دیدیم که یونان چگونه فرستاده گان داریوش بزرگ را کشت کاری که در هیچ آیینی برازنده نبوده است.همین که نیزه های خشایارشا در نبرد نخست به سوی یونان نشانه رفت آتنیان از بیم آن دو تن از بزرگان خود را به دربار ایران فرستادند که به قصاص فرستاده گان داریوش خشایارشا آن ها را بکشد ولی پادشاه ایران با گفتن این که این کار برون از آیینی است که همه ی دنیا پذیرفته اند چنین نکرد. در جای دیگر همین کتاب پلوتارک خواندیم یونانیان سه فرزند خواهر خشایارشا را قربانی باکوس نموده در آتش زنده زنده سوزاندند.آشگاراست که باکوس و زیوس و دیگران هرگز خون آشام نبوده به خون کسی هم نیازمند نبودند این یونانیان بودند که از چنین کار ناپسندیده ای خشنود می شدند و از همه زشت تر بدان باور داشتند.این ها گوشه ای از آن تمدن و فرهنگ درخشان یونانی است که چشم های مردمان این روزگار را خیره نموده است.
از این گذشته گروهی می خواهند بر پادشاهی ایران خرده گرفته مردم ایران را گرفتار آن بخوانند.در برابر آن حکومت یونان که هر کس از سر کوشش خود می توانست به ارزمندی بیشتری برسد.ولی این ها یک جمهوری درخشان از برای یونان در گمان خود ساخته اند که هیچ پایه ی درستی نداشته است.ما در این جا آن را نشان می دهیم:
پایه ی این جمهوری آیینی بود به نام اوستراکیسم که شیوه ای بوده همانند قرعه زدن امروز و آن نگهدارنده ی جمهوری یونانی بوده به این گونه که مردم گرد می آمدند و یک نفر را که از همه نزد توده دوست داشتنی تر و مورد قبول تر بود با رای زدن از شهر بیرون می کردند با این استدلال که محبوبیت او توانش را فراوان نکرده و بر قدرت پای بندش نکند.ولی پیداست چه مایه نادرستی و لغزش آشگار در این میان خواهد رفت که کسانی گرد آیند و آنکه این همه زحمت برایشان کشیده از شهر بیرون کنند.یکی از آن ها تمیستوکلیس بود که داستانش در نبرد یکم با خشایارشا رفت.پلوتارک نوشته است که چگونه مردم پس از پیروزی او را در آیین المپیک ستودند و در دنباله می آورد:"کم کم مردم از شنیدن نکوهش ها و بدگوییها که از تمیستوکلیس میشد خرسندی می نمودند و شادمان می گردیدند."و او را به خیانت محکوم نمودند.
همین تمسیتوکلیس پیروز بر ایران از نگاه مورخین یونان با رخت زنانه در حالی که روبنده و چادر داشت سوار بر ارابه ای به نام این که دختری به زناشویی با یکی از بزرگان ایران می رود.به پارس گربخت.او در برابر شاه ایران (که می بایست ارتخشر یکم باشد چرا که احتمالا تا ان روز خشایارشا مرده بود) به خاک افتاد و ارجمندی او را تا اندازه ی زیوس بالا لرد و گفت:کاهن زیوس به من گفته نزد کسی رو که نام مرا دارد و چنین دانسته که پادشاه و زیوس هردو بزرگ هستند و هردو پادشاه هستند."
این سخنان را کسی گفته که گمان می رفت یک روز همین مردم و شاهان را شکت داده.سخنانی گفت که هیچ ایرانی راستین بدان باورمند نبوده و نباشد.به این گونه تمیستوکلیس سالیان نزد شاه هخامنشی بماند تا زمانی که از او برای نبرد مصر که شورش کرده بود و یونان نیز در آن جا آتش بیاری می کرد یاری خواستند خودکشی کرد.ببینید این جمهوری گزاران یونان به چه زشتی هایی آلوده بودند برای نگهداشتن جان خود هر زشتی و نامردی و چاپلوسی می کردند و باز در باطن با پشتیبان خود راستی نمی کردند.
یکی دیگر از کسان که به آیین اوستراکیسم از شهر بیرون رانده شد آریستیدیس بوده که در نبرد پلاتا از خود دلیری فراوان نموده بود.می گویند روز آیین مردی بی سواد به او رسید و گفت نام آریستیدیس را بر تکه اش بنویسد تا در اوستراکیسم شرکت کند.آریستیدیس پرسید:چه رنجشی از آریستیدیس به تو رسیده است؟وی گفت هیچ که هرگز او را نمیشناسد ولی از بس نام آریستیدیس دادگر را شنیده ام به ستوه آمده ام.آریستیدیس نام خود را نوشت و به مرد داد.
واپسین کسی که به اوستراکیسم از شهر برون رانده شد هوپربولوس بود.آلکیبادیس و نیکیاس دو تن نامور بودند که هر یک دسته برای خود داشتند.مردم هم می خواستند یکی از این دو را بیرون نمایدند ولی آن دو دست به یکی نمودند و هوپربولوس را از شهر برون کردند.از پس آن یونانیان از کار خود پشیمان شدند وی را به شهر برگرداندند و این آیین را برانداختند.
این داستان ها اگر هم درست نباشد نشان می دهد که جمهوری یونانی چگونه بوده است.و آشگار است با نادانی این توده و شیوه های شگفت و بی خردانه در سیاست نمیتوان سررشته داری نمود.و یا نام آن را جمهوری درخشان گذاشت و پارسیان که پادشاهی داشتند را عیبجویی نمود.مگر در پادشاهی پارسیانی از این آیین های شگفت و بیخردانه یافت میشده است؟
گفتیم یونانیان حتا به فرستاده گان ایران نیز بخشایش نکردند و آن ها را کشتند.اگر خشایارشا چنین می کرد نامش را چه می گذاشتند.برای سیری خدای خود سربازان ایرانی را در آتش سوزاندند اگر ایران برای مزدا یا میترا یا دیگران چنین می کرد آن ها چه می گفتند.این ها گوشه هایی است که بدان نپرداخته اند و اگر پرداخته اند روشن نکردند که خدایان ایرانی و پیروانش خونخوار نبودند چه همه ی طبایع را اسپنتا می دانستند.ما این همه تاریکی در اندیشه و خرد مردم یونان یافته ایم که خود نگارنده گان آن تاریخ ها یونانی بودند.و می گوییم ایرانی ها از روی آیین باستان خود فرمان هایی داشتند که آن ها را از انجام بسیاری زشتی ها باز میداشت فرمان هایی که که نزد یونانیان نبوده است.
این نیز بگوییم خشایارشا با آن که پادشاه توانا و دلیری بود خود به لغزش هایی آلوده بوده است.که ما این نامه را از برای دفاع از وی و کارهای نادرستش ننوشته ایم.خواستیم گوشه ای از تاریخ که به بهره ی یونانیان تاریک مانده بود آشگار گردانیم.وگرنه کشتار و دیوانه گری های او در مصر و بابل و شوش را میبینیم و از آن دوری می جوییم.
این نیز بگوییم که گروهی گرد آمده طومار از برای محکوم نمودن فیلم سی سد و یا توقیف آن جمع می کنند.ما می گوییم این کار ها هیچ به فرجام نتواند بود.چه خوب است اگر نادرستی یا پرلغزشی در آن رفته ایرانیان با نوشتن با فیلم ساختن و یا هر آیین همانند آن به مبارزه برخیزند و آن زشتی ها را نمایان کنند.این نیز آزمون دیگری است برای ایرانیان راستین که بر سرشان چربک و دروغ میرود ولی خود از پس پیروی خداوند پاک از اهریمن درووند دور باید باشند.از همه بزرگ تر این که ایرانیان پیش از هر کاری باید بدانند داستان چه بوده و آن گاه خودشان تک به تک با روان روشن داوری کنند.و این بر عهده ی روشنگران است که گوشه های تاریخ را که نادرست برگردانده شده درست نمایند و مردم را آگاه سازند.یکی به من گفت فیلمی ساخته اند به نام سی سد راجع به یورش آلکساندر به ایران که در آن به ایرانی ها زشتی نموده اند...
ببینید بسیاری نمیدانند داستان چیست و اگر بخواهند از چیزی هواداری کنند شاید کار را خراب تر کنند. ایران دوستی پشتیبانانی از این دست نداشته باشد بهتر است.افزار پیروزی در روزگاران آگاهی داشتن و آگاهی دادن است.
فتوای اعدام دادن و ترور و توقیف و زندانی کردن خواستن خود نیز برون از شیوه ی مردمی است و ما هیچ یک را نمی پسندیم.بل که می گوییم پاسخ هر کس را به همان شیوه باید و این از همه برازنده تر است.
تهران/فروردین 7029
جزافسون و افسانه نبود جهان
که بستند چشم خشایارها
(علامه طباطبایی)
این نامه به فروهر دو نازنین پیشکش می شود که تیغه های نادانی و گمراهی گوهر آن ها را از ما زود دریغ نمود:
احمد کسروی و صادق هدایت
در این بهار خرمی مام میهن آغوش دارشان باد.
چون بسیاری از هم میهنان فیلم سی سد را دیده اند و پنداره هایی از صحنه های آن به خود راه داده اند بر چیزی که دیده اند باورمند شده یا مشکوک شده اند بر آن شدیم تا داستان ایران و یونان را از برگه های تاریخ این جا بازگویه کنیم تا راه بر جوینده گان درستی روشن تر گردد.
نخست داستان را کوتاه و از نوشته های پلوتارک که خود از نامه ی هرودوت آن را برگرفته می نویسیم و سپس بر سر جزییات آن خواهیم رفت:
چون یونانیان در مرزهای غربی و شمال غربی ایران شیطنت نموده و در امور داخلی خشترپان(ساتراپ-شهربانی) های آن جا دخالت می نمودند و گاه با سکاها که دشمنان ایران بودند یاور شده به آن ها در درگیری با ایران کمک می نمودند و حتا هنگامی که پادشاه ایران(داریوش بزرگ) نماینده گانی را نزد آتن فرستاد آن ها را به گناه این که فرمان یک پادشاه بربر را به زبان یونانی گفته اند همه را کشتند داریوش بزرگ بر آن شد که سوی آن ها شتافته گوشی ازشان بمالد تا دیگر از این آرزوها در سر نپرورانند.این همان نبردی است که در تاریخ ماراتون نام گرفته است.یونانیان که خطر دشمن را سهمگین میدیدند یکی شدن را برگزیدند ولی اسپارت در رساندن سپاه به نبرد کندی نمود و آتن به تنهایی در برابر سپاه ایران قرار گرفت.در این نبرد ایران شکست خورد.در این جا چون می خواهیم به داستان خشایارشا و نبردهایش با یونان بپردازیم کار به این یکی نداریم ولی از پس این پیروزی یونان به اندیشه ی بهبود نیروی دریایی خود افتاد و بسیار پول برای ساختن کشتی خرج نمود.
خشایارشا پسر داریوش بزرگ نیز که لشکرکشی و توان در خود میدید و شاید ماجرای ماراتون را ننگ می دانست به آن سو متوجه شد.به هر روی سپاه ایران به راه افتاد در سرراه آبادی های یونانی نشین را شکست و گشود.در ترموپولای لئونیداس پادشاه اسپارت را نیز با سربازانش شکست داد و بکشت در دنباله به آتن هم رسید به انتقام این که یونانیان باروی شهر سارد را آتش زده بودند برج و باروی شهر را ویران نمود و آتش زد.یونانیان که پناه گاهی نمیدیدند به کشتی هایی رفته گویی شهر و خانمان خود را از دست رفته می دیدندواظطرار دلیری آن گونه نیاز بود که به هر مرد جنگی دوازده درهم برای نبرد پول دادند!
دنباله ی این چنگ در دریا بود که با زدوخوردهای بی انجام دنبال می شد.شاید هم دو گروه بیشتر تلاش می کردند سوی دیگر را بیازمایند و از درگیری کامل دوری می نمودند.این ها چیزهایی است که ما نمیدانیم ولی در همین زدوخوردها پسران خواهر خشایارشا(نامش ساندااوکی) دستگیر شدند و برای سپاسگذاری تمیستوکلیس(فرمانده اتن)از باکوس زنده زنده در آتش سوزانده شدند.
در یکی از روزهای نبرد که گویا باد ناسازگاری به سوی کشتی ایران میوزید و کشتیهای سبک یونان را که برای کشتیرانی در جاهای باریک مناسب بود یاری می کردیونانیان پیروزی هایی یافتند.خشایارشا که این دید می خواست تنگه را با سنگ پرکند تا سپاهش در جزیره سالامین نبردآاورد ولی تمسیتوکلیس به یاری جاسوسانی که داشت چو انداخت که یونانیان می خواهند هلسپونت را بسته از بازگشت ایرانیان به میهنشان جلوگیری کنند.خشایارشا که این شنید صرفه را در بازگشت به ایران دید.تا این جا همان نبرد داردانل یا سالامین بود .ولی خشایارشا ماردونیوس نامی که از سرداران دلیر بود را با سی هزار تن آن جا گماشت.خود ماردونیوس با گروه اندکی از سپاهش به یونان یورش برد و عرصه بآان ها سخت گردانید.مردم به سالامین پناه بردند و جنگی دیگر آغاز شد.که در تاریخ پلاتا نام دارد.این نبرد در خشکی بود و پوتارک نوشته درازای هرگوشه لشگر ایران سد میل بیشتر بود.چندی دو سپاه با هم زدوخوردهای بیهوده نمودند و سرانجام چون ماردونیوس آذوقه سپاهش را کم میدید به یورش تصمیم گرفت.در این نبرد ایرانیان تاخت و تاز میکردندولی پااوسانیاس فرمانده سپاه یونان چون فال نیک از خدایان نمیگرفت به تلافی رو نمی آورد.به طوریکه حتا مردم لیدیا نیز بر سر یونان ریخته و قربانی هایی که برای خدایان نموده بودند را غارت نمودند.تا این که سرانجام خدایان فال نیک دادند و یونانیان هجوم بردند.نتیجه ی جنگ هرچه بود ایران پشت نشسته و از جلوروی بازماند.پلوتارک نوشته است در این نبرد سپاه ایران سی سدهزار تن بود که تنها چهل هزار تن جان به در بردند و به میهن برگشتند.از بونان هم تنها هزاروسیسد و شست کس بمرد.
این ها برگه های از نامه ی پلوتارک بود که تلاش کردیم کوتاهش کنیم ولی آن چه سودمند بود از قلم نیفتد.با این همه در لابه لای این نوشته ها تاریکی هایی وجود دارد که به از میان بردن آن باید کوشید.
نخست این که چون یونانیان قلم به دست خوشان بوده تاریخ را آن گونه که می خواستند بازگو نموده اند و از دروغ نویسی و چربک اندازی و بازانداختن چرخ های تاریخ از راه راست خود کوتاهی نکرده اند.در این که ایرانیان نیز تاریخ این جنگ ها داشتند تردید نداریم.چه در همین کتاب پلوتارک می خوانیم دبیران فراوانی کنار خشایارشا نشسته بودند و داستان جنگ را دم به دم می نوشتند.ولی شوربختانه هیچ یک از این برگه ها به ما نرسید است.شاید همه ی این نامه ها ا در کنار اوستا در تاراج الکساندر از میان رفته اند.به هر روی چاره ای نداریم مگر این که همین روایت های یونانیان را بخوانیم ولی دانشمند پرخرد را میسزد در خطوط این اسناد هوشیاری کند از لغزش خود را نگه بدارد.
آن چه که از نوشته های پلوتارک بر می آید ایران در نخستین لشگرکشی خشایارشا همه جا پیروز بوده هر خاکی که خواسته را فتح نموده و حتا آتن را گشوده است و باروی آن را آتش زده است.آن چه که یونان برتری به دست اورده در نبرد دریایی بوده که آن هم نه می توانسته برای ایران مهم باشد و نه برای یونان چیزی جز نگهداری میهن و ناموس فراتر بوده است.این هم که خشایارشا در بازگشت ماردونیوس را در یونان به جای می گذارد می رساند که گریزی در کار نبوده چه سی هزار سپاهی با یک فرمانده زمانی در جایی می مانند که بخواهند موقعیت سپاه را محکم نگه دارند.همانطور که دیدیم خود ماردونیوس باز به خاک یونان یورش آورده و عرصه بر آن ها تنگ می کرد.از سوی دیگر کشتی های ایرانیان بزرگ بود و برای کشتی رانی در آن آب کم ژرف مناسب نبود برعکس یونانیان کشتی های کوچک و سبک داشتند و از همه ی این ها گذشته همه ی دار و ندار یونان در کشتی هایشان بود و طبیعی است کسی که برای نگهداری کس و کارش به میدان میرود بیشتر می کوشد.و تازه چون یونانیان در کار جنگ خدعه کردند و خشایارشا را فریب دادند که می خواهند راه بازگشت ایرانیان به خانه را ببندند او بهتر دید که بازگردد.همه ی این ها را کنار هم می گذاریم شکستی برای خشایارشا نتواند بود.
ماجرای پلاتا نیز داستان خود را دارد.نخست این که رقم های هرودوت یکسر بی بنیاد است.مگر می شود سی سد هزار تن هم آورد گروه اندکی یونانی نشوند اگر این یونانیان را مجهز به تفنگ های گرم امروزی هم بدانیم باز از پس آن گروه بزرگ بر نمی آمدند.از این ها گذشته نوشته اند ایرانیان یورش می آوردند ولی یونانیان کاری نمیکردند چون خدایان فالی نیکو نمیدادند.ما می گوییم مگر می شود کسی به مردم یورش آورد و او کاری نکند. از خود نگهداری کردن یک واکنش غریزی است حتا مردم به حرکت یک مگس یا پشه که به صورتشان نزدیک می شود واکنش نشان می دهند پس چگونه است که این یونانیان ایستاده اند پارسیان آن ها را تارومار می کنند و این ها چشم به راه فرمان خدایان هستند.ما می گوییم ماجرا چنین بوده که یونانی ها هم حمله می کردند ولی توان برخورد با پارسی ها را نداشتند.در یک واژه پیروزی با ایرانیان بوده است.حتا مردم لیدی نیز در این روز بر سر یونانیان ریختند و تاراجشان نمودند.ولی می پذیریم که گروه ایرانیان بیشتر از یونان بودند.ولی چرا با این همه کاری از پیش نبردند.:
یک این که سپاه ایران همه از جنگاوران ایرانی ساخته نشده بود گروه فراوانی از نژادهای دیگر و از ممالک گشوده شده به دست شاهان هخامنشی در این لشگرکشی ها بودند که نه آیین جنگ می دانستند و نه انگیزه ای جز نگهداشتن جان خود در این کارزار داشتند.همان گونه که پلوتارک می گوید:در آن روز از سوی سپاه ایران مردم تبیس سخت ترین جنگ را نمود ولی نه از روی دلاوری بل که از ترس جان خود.
دو این که یونانیان در خانه ی خود و برای نگهداری کیان میهن و ناموس خود می جنگیدند ولی سپاه ایران پی گشایش آمده بود و اگر هم پیش نمی آمد چیز فراوانی از کف نمیداد.
این ها دلایلی است که بر پیروزی یونان بر ایران می توان انگاشت.ولی این پیروزی نه یونان را پیروز کامل گرداند نه ایران را به جای خود نشاند همانگونه که پائورانیاس پادشاه اسپارت پس از این پلاتا به خشایارشا پنهانی مذاکره نمود که هدف آن تامین قدرت ایران بر اوضاع یونان بود.اگر ایران شکست خورده بود و زبون شده بود دیگر چه بهره ای بود که پادشاه اسپارت با ایران گفت و گو کند آیا غیر از این بوده که از ایران و واکنش آن بیمناک بودند و هر آیینه از خشم هخامنشی ترسان بودند.پادشاه یکی از دو ملک پیروز جنگ(دیگری آتن)با ایران مذاکره می نماید تا توان ایران در منطقه حفظ شود انگاه بر این نبرد نام خود را پیروز می گذارند.
دیگر این که در همه ی نوشته های تاریخی نام ایران را بربر نوشته خواسته اند بگویند آن ها گرفتار یک پادشاهی دیکتاتوری بودند و درکنار یونانی ها جمهوری داشته آزادانه زنده گی می کردند.می خواهیم ببینیم جمهوری یونانی و فرهنگ آن چه بوده و چه مایه ایرانیان در بند ددمنشی و دژخویی بوده اند.دیدیم که یونان چگونه فرستاده گان داریوش بزرگ را کشت کاری که در هیچ آیینی برازنده نبوده است.همین که نیزه های خشایارشا در نبرد نخست به سوی یونان نشانه رفت آتنیان از بیم آن دو تن از بزرگان خود را به دربار ایران فرستادند که به قصاص فرستاده گان داریوش خشایارشا آن ها را بکشد ولی پادشاه ایران با گفتن این که این کار برون از آیینی است که همه ی دنیا پذیرفته اند چنین نکرد. در جای دیگر همین کتاب پلوتارک خواندیم یونانیان سه فرزند خواهر خشایارشا را قربانی باکوس نموده در آتش زنده زنده سوزاندند.آشگاراست که باکوس و زیوس و دیگران هرگز خون آشام نبوده به خون کسی هم نیازمند نبودند این یونانیان بودند که از چنین کار ناپسندیده ای خشنود می شدند و از همه زشت تر بدان باور داشتند.این ها گوشه ای از آن تمدن و فرهنگ درخشان یونانی است که چشم های مردمان این روزگار را خیره نموده است.
از این گذشته گروهی می خواهند بر پادشاهی ایران خرده گرفته مردم ایران را گرفتار آن بخوانند.در برابر آن حکومت یونان که هر کس از سر کوشش خود می توانست به ارزمندی بیشتری برسد.ولی این ها یک جمهوری درخشان از برای یونان در گمان خود ساخته اند که هیچ پایه ی درستی نداشته است.ما در این جا آن را نشان می دهیم:
پایه ی این جمهوری آیینی بود به نام اوستراکیسم که شیوه ای بوده همانند قرعه زدن امروز و آن نگهدارنده ی جمهوری یونانی بوده به این گونه که مردم گرد می آمدند و یک نفر را که از همه نزد توده دوست داشتنی تر و مورد قبول تر بود با رای زدن از شهر بیرون می کردند با این استدلال که محبوبیت او توانش را فراوان نکرده و بر قدرت پای بندش نکند.ولی پیداست چه مایه نادرستی و لغزش آشگار در این میان خواهد رفت که کسانی گرد آیند و آنکه این همه زحمت برایشان کشیده از شهر بیرون کنند.یکی از آن ها تمیستوکلیس بود که داستانش در نبرد یکم با خشایارشا رفت.پلوتارک نوشته است که چگونه مردم پس از پیروزی او را در آیین المپیک ستودند و در دنباله می آورد:"کم کم مردم از شنیدن نکوهش ها و بدگوییها که از تمیستوکلیس میشد خرسندی می نمودند و شادمان می گردیدند."و او را به خیانت محکوم نمودند.
همین تمسیتوکلیس پیروز بر ایران از نگاه مورخین یونان با رخت زنانه در حالی که روبنده و چادر داشت سوار بر ارابه ای به نام این که دختری به زناشویی با یکی از بزرگان ایران می رود.به پارس گربخت.او در برابر شاه ایران (که می بایست ارتخشر یکم باشد چرا که احتمالا تا ان روز خشایارشا مرده بود) به خاک افتاد و ارجمندی او را تا اندازه ی زیوس بالا لرد و گفت:کاهن زیوس به من گفته نزد کسی رو که نام مرا دارد و چنین دانسته که پادشاه و زیوس هردو بزرگ هستند و هردو پادشاه هستند."
این سخنان را کسی گفته که گمان می رفت یک روز همین مردم و شاهان را شکت داده.سخنانی گفت که هیچ ایرانی راستین بدان باورمند نبوده و نباشد.به این گونه تمیستوکلیس سالیان نزد شاه هخامنشی بماند تا زمانی که از او برای نبرد مصر که شورش کرده بود و یونان نیز در آن جا آتش بیاری می کرد یاری خواستند خودکشی کرد.ببینید این جمهوری گزاران یونان به چه زشتی هایی آلوده بودند برای نگهداشتن جان خود هر زشتی و نامردی و چاپلوسی می کردند و باز در باطن با پشتیبان خود راستی نمی کردند.
یکی دیگر از کسان که به آیین اوستراکیسم از شهر بیرون رانده شد آریستیدیس بوده که در نبرد پلاتا از خود دلیری فراوان نموده بود.می گویند روز آیین مردی بی سواد به او رسید و گفت نام آریستیدیس را بر تکه اش بنویسد تا در اوستراکیسم شرکت کند.آریستیدیس پرسید:چه رنجشی از آریستیدیس به تو رسیده است؟وی گفت هیچ که هرگز او را نمیشناسد ولی از بس نام آریستیدیس دادگر را شنیده ام به ستوه آمده ام.آریستیدیس نام خود را نوشت و به مرد داد.
واپسین کسی که به اوستراکیسم از شهر برون رانده شد هوپربولوس بود.آلکیبادیس و نیکیاس دو تن نامور بودند که هر یک دسته برای خود داشتند.مردم هم می خواستند یکی از این دو را بیرون نمایدند ولی آن دو دست به یکی نمودند و هوپربولوس را از شهر برون کردند.از پس آن یونانیان از کار خود پشیمان شدند وی را به شهر برگرداندند و این آیین را برانداختند.
این داستان ها اگر هم درست نباشد نشان می دهد که جمهوری یونانی چگونه بوده است.و آشگار است با نادانی این توده و شیوه های شگفت و بی خردانه در سیاست نمیتوان سررشته داری نمود.و یا نام آن را جمهوری درخشان گذاشت و پارسیان که پادشاهی داشتند را عیبجویی نمود.مگر در پادشاهی پارسیانی از این آیین های شگفت و بیخردانه یافت میشده است؟
گفتیم یونانیان حتا به فرستاده گان ایران نیز بخشایش نکردند و آن ها را کشتند.اگر خشایارشا چنین می کرد نامش را چه می گذاشتند.برای سیری خدای خود سربازان ایرانی را در آتش سوزاندند اگر ایران برای مزدا یا میترا یا دیگران چنین می کرد آن ها چه می گفتند.این ها گوشه هایی است که بدان نپرداخته اند و اگر پرداخته اند روشن نکردند که خدایان ایرانی و پیروانش خونخوار نبودند چه همه ی طبایع را اسپنتا می دانستند.ما این همه تاریکی در اندیشه و خرد مردم یونان یافته ایم که خود نگارنده گان آن تاریخ ها یونانی بودند.و می گوییم ایرانی ها از روی آیین باستان خود فرمان هایی داشتند که آن ها را از انجام بسیاری زشتی ها باز میداشت فرمان هایی که که نزد یونانیان نبوده است.
این نیز بگوییم خشایارشا با آن که پادشاه توانا و دلیری بود خود به لغزش هایی آلوده بوده است.که ما این نامه را از برای دفاع از وی و کارهای نادرستش ننوشته ایم.خواستیم گوشه ای از تاریخ که به بهره ی یونانیان تاریک مانده بود آشگار گردانیم.وگرنه کشتار و دیوانه گری های او در مصر و بابل و شوش را میبینیم و از آن دوری می جوییم.
این نیز بگوییم که گروهی گرد آمده طومار از برای محکوم نمودن فیلم سی سد و یا توقیف آن جمع می کنند.ما می گوییم این کار ها هیچ به فرجام نتواند بود.چه خوب است اگر نادرستی یا پرلغزشی در آن رفته ایرانیان با نوشتن با فیلم ساختن و یا هر آیین همانند آن به مبارزه برخیزند و آن زشتی ها را نمایان کنند.این نیز آزمون دیگری است برای ایرانیان راستین که بر سرشان چربک و دروغ میرود ولی خود از پس پیروی خداوند پاک از اهریمن درووند دور باید باشند.از همه بزرگ تر این که ایرانیان پیش از هر کاری باید بدانند داستان چه بوده و آن گاه خودشان تک به تک با روان روشن داوری کنند.و این بر عهده ی روشنگران است که گوشه های تاریخ را که نادرست برگردانده شده درست نمایند و مردم را آگاه سازند.یکی به من گفت فیلمی ساخته اند به نام سی سد راجع به یورش آلکساندر به ایران که در آن به ایرانی ها زشتی نموده اند...
ببینید بسیاری نمیدانند داستان چیست و اگر بخواهند از چیزی هواداری کنند شاید کار را خراب تر کنند. ایران دوستی پشتیبانانی از این دست نداشته باشد بهتر است.افزار پیروزی در روزگاران آگاهی داشتن و آگاهی دادن است.
فتوای اعدام دادن و ترور و توقیف و زندانی کردن خواستن خود نیز برون از شیوه ی مردمی است و ما هیچ یک را نمی پسندیم.بل که می گوییم پاسخ هر کس را به همان شیوه باید و این از همه برازنده تر است.
تهران/فروردین 7029