چهارشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۶

به میهمانی بامداد
به یاد احمد شاملو


صبح خندان
به میهمانی بامداد
کارت دعوت بفرستاده است
تلفن زد که زود خود را برسانید
تدارک دیده ام

در پس نرده های تیره گی
با زنجیرهای عبورممنوع
مشت گره کرده اند:
بوی بامداد می آید
و می پیچد در حنجره ی گورستان خاموشی
که خیل وضوگرفته گان بی هوشی
اذان صبح را به سنگسار ایستاده اند

بگذار خلاصه شود دنیا در همین دود سیگار
و قاب های گرد گرفته از نقاشی های سایه
تمام دغدغه درد از قلم افتادن شاعری باشد
که هنرپیشه ی داستان هایش شده است
و چشم دوخته است بر پستان های این دختر
که دلبری می کند به یاد خاطرات قدیمی
تو بزی
تو شاد زی

در وهم عربده ی شب گرد
پژواک بامداد را می شنویم
و آنان که روزهای بامدادی را زیسته اند
به کدامین شاه راه بشارت میدهد
دلانه های این عشق
بر دفتر سیاه کدام دیوار کوچه ی بن بست
به جا مانده است هنوز
نام های یادگاری
در چشم های کدام معشوقه ی پیشین
چشمک میزند
ستاره ی آزادی



تهران
دوم امرداد 86
(دور تر
از
طاهرآباد)