با اراذل و اوباش چنین نکنید
شنیده ایم که به جان اراذل و اوباش افتاده اند از گروهی از آن ها زهر چشم می گیرند و در آتشی که افروخته اند خشک و تر با هم می سوزانند به نام حسنی و به کام حسینی هر چه که بخواهند در زیر این لوا و بر سر این خوان انداخته می کنند.چه می دانیم که همه ی آن ها که پیگرد می کنند و می زنند و می برند به نام مبارک اراذل و اوباش مسما هستند.که آن ها به این انگ هر چه بخواهند می کنند.
اما آنچه قلب ما را آزرد همین بود که مستمک را اراذلی و اوباشی نمودند و بر این گروه گران مایه یورش کردند و نام آن ها را بد نمودند و بر قامت آن ها جامه ی رسوایی دوختند شرافت یکسر از آن ها ربوده و دودمان و آبرو سوزیده پیکر به زور هورمون و آمپول رو آمده ی آن ها را زدند و حشمت به قلت گرد آمده را گرفتند و دهانشان به لوله ی آوتابه سپوزیدند.
گفتیم که ما نمیدانیم در آتشی که افروختند به راستی چه مایه اراذل و چند تا اوباش گرفتار بوده و دیگران که در این غوغا گرفتار شدند به راستی که بودند اما مانده ایم که چگونه می توان آن مایه قدر نشناس بود که حق الطاف بی مایه و بی شمار آن ها را ندید از دستکاری های فراوان آنان در هنگامه ی سختی گذشت لطف آن ها را به هیچ انگاشت بر پایشان داشت و چوب بر نه بدترشان گذاشت.
لاتی گری و اوباش پروری از رفتارها و باورهایی است که از شاید سد سال پیش جنبه ای رسمی علمی و حتا آکادمیک به خود گرفته است.شاید بتوان ریشه ی آن را از تهران دانست همانطور که هنرهای مبتذل این دهکوره ی پر از حشره و بی ارزش برای زنده گی(در آغاز انتخاب برای پایتخت شدن) چیزی جز روخوانی ها و سیاه بازی های توام با لوده گی نبود.ولی جریانی که به راه می انداخت نوعی لمپن پروری و در کنار آن اوباش پروری بود.دسته ی نخست آن ها که جوجه فوکولی خوانده می شدند و گروه دیگر داش مشدی ها که اگر می خواستند کوچه و بازار را قرق می کردند و قمه می کشیدندو...
می دانید کجای داستان گریه دار است؟این داش مشدی های قمه کش قداستی نه دن کیشوت وار که علی گونه پیدا نموده اند پردور نیست اگر به ارواح خاکشان سوگند خورده شود.و یا باور کنند روح آن ها مردم بیچاره را تنها نمی گذارد.تمام این ها را از سوگواری ها و مدیحه خوانی هایی که سالیان پس از از محو شدنشان جهت حفظ روحیه ی اوباش پروری نقل محافل شد می توان دریافت.
پس از آن که لوطی صالح زورگیر و گردن کلفت به دستور رضاشاه تنبیه شد گوش و بینی اش بریدند و مرد چون شکسته شدن کیا و بیایش را تاب نیاورد به عراق عرب رفت تا نزد اربابش مجاور گردد این افسانه ها بود که دهان به دهان از او نقل شد و حتا کارش به تئاتر کشیده شد.در مملکتی که کسی از عوام و بتر از عوام روشنفکرها و به اصطلاح کتاب خوانده ها رستم و اسفندیار و سهراب و سیاوش را نمیشناختند و نهایت آگاهیشان از آن ها به تعدادی نبرد و شاید شمشیربازی محدود می شود چه قدر دردناک تواند بود که اراذل گرامی به تئاتر و تلویزون راه پیدا کنند و اگر کسی هم از وجود آن ها بی اطلاع است از بوق و کرنای ایجاد شده این اسطوره های جاودانه را بشناسد.و برایشان احترام قایل شود.
نمونه های فراوانی وجود دارد که باعث ارزشمند شدن اراذل گری به عنوان یک پیشه ی بلنداندازه نزد مردم میشود.ما این جا نمیخواهیم بیش از این به ریشه های این ناهنجاری بپردازیم ولی می خواهیم این نتیجه را بگیریم که چگونه حکومت هایی که پایه ی کاری آن ها به جز دموکراسی است با این گروه خوب جور می شوند.خدماتی که اوباش به شاهک پیشین این مرز و بوم می کردند هیچ درباری و ملیجک پابوسی نکرد.به فرجاد این اراذل دولت مصدق با حضور نوچه های اوباش های بزرگی چون شعبان و طیب از هم پاشید.
کدام روشنگر آگاهی می توانست راه مملکت را از جاده ی درستی و رهایی از بیداد برگرداند که این قمه کشان توانستند؟
می گویند اراذل و اوباش قدیم حافظ ناموس محل بودند.زنان محل خواهر یا مادرشان بودند.سال ها پیش با مردی گفت و گو می کردم که بازنشسته ی شهربانی گذشته بود.مرد پاسبان بود و چندی در میدان شوش خدمت می کرد.آن سال ها که طیب به فرجاد خوش خدمتی که به شاهک پیشین بر سر بیست و هشت مرداد نموده بود اجازه داشت در اطراف این میدان از پیشه وران زورگیری کند و باج بگیرد.پاسبان ما سخن می کرد چون از او به واسطه ی گردن کلفتی هایش دلخون بودند و به فرمان بالا دستی ها کاری به کارش نمی توانستند داشتن چگونه یک شب با هم کارانش بر سر طیب ریختند تا می خورد کتکش زدند .از توهین ها و بی حرمتی هایی که بر او کردند سخن گفت که هیچ مردی آن ها را بر نمی تابد.و تاکید می کرد طیب هیچ نمیگفت و هیچ نمی کرد.
لطفی که زخم چاقوی از پشت سر اراذل و اوباش در سرکوب آزادمردان می کند هیچ تفنگ و گلوله و طناب دار و شکنجه و اشکلکی نکرد.همین اراذل و اوباش بودند که چگونه دکتر فاطمی در بند را که به زندان می بردند مورد حمله قرار دادند.چه رادمردی آن خواهر بزرگوارش که خود را سپر برادرکوچک کرد.زهی به این زور بازوی چارپایانه که بانوی بی دفاع را مجروح کردند.
باری اراذل و اوباش سرمایه های هر حکومت ضد مردمی توانند بود.کم نبودند دخترهایی که به یک اعتراض کوچک مشت و لگد از این اراذل غیور خورده اند.خواهند خورد و این یک وظیفه ی مهم است.
امروز چه شده که به این ها می تازند.به جرم تجاور به عنف اعدامشان می کنند.مگر بچه ی بامرام نگفت تحریک شدم؟خوب دیگر چه کارش دارید؟می دانید چه زحماتی کشیده شده تا این شده است؟تمام این تلاش ها هیچ؟اعدامش کنید باید بروید و یکی دیگر را از نو تربیت کنید.تازه معلوم نیست او بتواند با دو سه ضرب چاقو طحال و روده ی دختر را پاره کند.ندیدید با چه لحنی گفت آخر تحریک شده بودم؟حقش بود.
باری اراذل و اوباش سرمایه های ما هستند با آن ها این گونه برخورد کردن نقض راه صواب است و خلاف رای اولوالالباب.مگر آن که در پشت این سیاه بازی ی بی نمک نمایشنامه ی دیگری در حال اجرا باشد.
شنیده ایم که به جان اراذل و اوباش افتاده اند از گروهی از آن ها زهر چشم می گیرند و در آتشی که افروخته اند خشک و تر با هم می سوزانند به نام حسنی و به کام حسینی هر چه که بخواهند در زیر این لوا و بر سر این خوان انداخته می کنند.چه می دانیم که همه ی آن ها که پیگرد می کنند و می زنند و می برند به نام مبارک اراذل و اوباش مسما هستند.که آن ها به این انگ هر چه بخواهند می کنند.
اما آنچه قلب ما را آزرد همین بود که مستمک را اراذلی و اوباشی نمودند و بر این گروه گران مایه یورش کردند و نام آن ها را بد نمودند و بر قامت آن ها جامه ی رسوایی دوختند شرافت یکسر از آن ها ربوده و دودمان و آبرو سوزیده پیکر به زور هورمون و آمپول رو آمده ی آن ها را زدند و حشمت به قلت گرد آمده را گرفتند و دهانشان به لوله ی آوتابه سپوزیدند.
گفتیم که ما نمیدانیم در آتشی که افروختند به راستی چه مایه اراذل و چند تا اوباش گرفتار بوده و دیگران که در این غوغا گرفتار شدند به راستی که بودند اما مانده ایم که چگونه می توان آن مایه قدر نشناس بود که حق الطاف بی مایه و بی شمار آن ها را ندید از دستکاری های فراوان آنان در هنگامه ی سختی گذشت لطف آن ها را به هیچ انگاشت بر پایشان داشت و چوب بر نه بدترشان گذاشت.
لاتی گری و اوباش پروری از رفتارها و باورهایی است که از شاید سد سال پیش جنبه ای رسمی علمی و حتا آکادمیک به خود گرفته است.شاید بتوان ریشه ی آن را از تهران دانست همانطور که هنرهای مبتذل این دهکوره ی پر از حشره و بی ارزش برای زنده گی(در آغاز انتخاب برای پایتخت شدن) چیزی جز روخوانی ها و سیاه بازی های توام با لوده گی نبود.ولی جریانی که به راه می انداخت نوعی لمپن پروری و در کنار آن اوباش پروری بود.دسته ی نخست آن ها که جوجه فوکولی خوانده می شدند و گروه دیگر داش مشدی ها که اگر می خواستند کوچه و بازار را قرق می کردند و قمه می کشیدندو...
می دانید کجای داستان گریه دار است؟این داش مشدی های قمه کش قداستی نه دن کیشوت وار که علی گونه پیدا نموده اند پردور نیست اگر به ارواح خاکشان سوگند خورده شود.و یا باور کنند روح آن ها مردم بیچاره را تنها نمی گذارد.تمام این ها را از سوگواری ها و مدیحه خوانی هایی که سالیان پس از از محو شدنشان جهت حفظ روحیه ی اوباش پروری نقل محافل شد می توان دریافت.
پس از آن که لوطی صالح زورگیر و گردن کلفت به دستور رضاشاه تنبیه شد گوش و بینی اش بریدند و مرد چون شکسته شدن کیا و بیایش را تاب نیاورد به عراق عرب رفت تا نزد اربابش مجاور گردد این افسانه ها بود که دهان به دهان از او نقل شد و حتا کارش به تئاتر کشیده شد.در مملکتی که کسی از عوام و بتر از عوام روشنفکرها و به اصطلاح کتاب خوانده ها رستم و اسفندیار و سهراب و سیاوش را نمیشناختند و نهایت آگاهیشان از آن ها به تعدادی نبرد و شاید شمشیربازی محدود می شود چه قدر دردناک تواند بود که اراذل گرامی به تئاتر و تلویزون راه پیدا کنند و اگر کسی هم از وجود آن ها بی اطلاع است از بوق و کرنای ایجاد شده این اسطوره های جاودانه را بشناسد.و برایشان احترام قایل شود.
نمونه های فراوانی وجود دارد که باعث ارزشمند شدن اراذل گری به عنوان یک پیشه ی بلنداندازه نزد مردم میشود.ما این جا نمیخواهیم بیش از این به ریشه های این ناهنجاری بپردازیم ولی می خواهیم این نتیجه را بگیریم که چگونه حکومت هایی که پایه ی کاری آن ها به جز دموکراسی است با این گروه خوب جور می شوند.خدماتی که اوباش به شاهک پیشین این مرز و بوم می کردند هیچ درباری و ملیجک پابوسی نکرد.به فرجاد این اراذل دولت مصدق با حضور نوچه های اوباش های بزرگی چون شعبان و طیب از هم پاشید.
کدام روشنگر آگاهی می توانست راه مملکت را از جاده ی درستی و رهایی از بیداد برگرداند که این قمه کشان توانستند؟
می گویند اراذل و اوباش قدیم حافظ ناموس محل بودند.زنان محل خواهر یا مادرشان بودند.سال ها پیش با مردی گفت و گو می کردم که بازنشسته ی شهربانی گذشته بود.مرد پاسبان بود و چندی در میدان شوش خدمت می کرد.آن سال ها که طیب به فرجاد خوش خدمتی که به شاهک پیشین بر سر بیست و هشت مرداد نموده بود اجازه داشت در اطراف این میدان از پیشه وران زورگیری کند و باج بگیرد.پاسبان ما سخن می کرد چون از او به واسطه ی گردن کلفتی هایش دلخون بودند و به فرمان بالا دستی ها کاری به کارش نمی توانستند داشتن چگونه یک شب با هم کارانش بر سر طیب ریختند تا می خورد کتکش زدند .از توهین ها و بی حرمتی هایی که بر او کردند سخن گفت که هیچ مردی آن ها را بر نمی تابد.و تاکید می کرد طیب هیچ نمیگفت و هیچ نمی کرد.
لطفی که زخم چاقوی از پشت سر اراذل و اوباش در سرکوب آزادمردان می کند هیچ تفنگ و گلوله و طناب دار و شکنجه و اشکلکی نکرد.همین اراذل و اوباش بودند که چگونه دکتر فاطمی در بند را که به زندان می بردند مورد حمله قرار دادند.چه رادمردی آن خواهر بزرگوارش که خود را سپر برادرکوچک کرد.زهی به این زور بازوی چارپایانه که بانوی بی دفاع را مجروح کردند.
باری اراذل و اوباش سرمایه های هر حکومت ضد مردمی توانند بود.کم نبودند دخترهایی که به یک اعتراض کوچک مشت و لگد از این اراذل غیور خورده اند.خواهند خورد و این یک وظیفه ی مهم است.
امروز چه شده که به این ها می تازند.به جرم تجاور به عنف اعدامشان می کنند.مگر بچه ی بامرام نگفت تحریک شدم؟خوب دیگر چه کارش دارید؟می دانید چه زحماتی کشیده شده تا این شده است؟تمام این تلاش ها هیچ؟اعدامش کنید باید بروید و یکی دیگر را از نو تربیت کنید.تازه معلوم نیست او بتواند با دو سه ضرب چاقو طحال و روده ی دختر را پاره کند.ندیدید با چه لحنی گفت آخر تحریک شده بودم؟حقش بود.
باری اراذل و اوباش سرمایه های ما هستند با آن ها این گونه برخورد کردن نقض راه صواب است و خلاف رای اولوالالباب.مگر آن که در پشت این سیاه بازی ی بی نمک نمایشنامه ی دیگری در حال اجرا باشد.