پنجشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۶

معلم گفت:
اصغری نوبت توست.از آیه ی چهل و پنج بخوان.
اصغری کمی دست و پا کرد و گفت:آ....آق..ق..ق..ق...ا..... اااااجاااااززه م...ما زبون...مون م.میگیره
ل..لکنت داریم.ن نمیتونیم بخونیم.
معلم گفت:دانش آموز!کلام خداست.بخوانی زبانت باز میشود.بخوان.
اصغری شروع به خواندن کلام خدا کرد.ولی زبانش باز نشد.
پایان ترم اصغری تنها کسی بود که از درس قرآن افتاده بود.

دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶

دلم گرفته برای صدای آزادی
بهانه می کندم از لقای آزادی
قناری قفس ما تمام دیشب را
به صد قیافه درآورد ادای آزادی
دو چشم من به در خانه ماند و کس نرسید
کجا بمانده پیک ندای آزادی
سحر شقایق گلکون به باغ لاله بگفت
که رسته ام ز تن جان فدای آزادی
چو در سیاهی ی زندان میهمان نشدند
به عرشه خاطره گشتند جای آزادی
زمین عزا بگرفت و طراوتش طی شد
نگاه ما شده اندر سمای آزادی
کنون که جان من آمد لب تو باز نشد
ز بسترم برهاند نوای آزادی
بیا که جان برفته به من بگردانی
خوشست موسم تو در هوای آزادی
طبیب سیم تن من کجاست دل برمید
چرا نمی دهد از آن دوای آزادی
غروب آمد و دریا به خود کشید خورشید
خبر نیامده از آن صبای آزادی
صدا به حنجره خشکید و آرزو بر دل
نداد جرعه ی آبی سقای آزادی
بیا و لنگر از این لجه خاک و خون بکش
به سرزمین دگر ناخدای آزادی
در این گستره ی بی کران آبی آب
خوشا مشاهده ی آشنای آزادی
رویم بر تنه ی رود تا به خانه ی مهر
مگر که آنجا باشد لوای آزادی
در این سرای گرفتار توسن بادم
مرا به بند نما در سرای آزادی
چرا به بند؟به کوچ کلنگ ها بنگر
گشوده پر به ره انتهای آزادی
چه می گریزی از این سرگذشت خود فرهاد
بیا و بر وطنت کش قبای آزادی


تهران/28 امرداد 86

چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶

سکوت



نشسته بود جلوی تلویزیون و غرق شده بود در دیالوگ فیلم که می آمد و او را با خود می برد.
زن می گفت:تو نمیتونی این کارو بکنی....
مرد داشت لبخند می زد.در لابه لای قهقهه یک باره شروع کرد...
هواپیما غرش کرد و بال کشید بالای سر خانه.دستش را گذاشت روی ریموت کنترل. تا آخر هم که صدا را برد باز نمیتوانست چیزی بشنود.گوش هم تیز کرد.صبرش تمام شد.دوید به بیرون خانه پشت دوشکایش نشست و شلیک کرد.
یک صدای انفجار کوتاه آمد و هواپیما ناله کنان قیقاجی خورد و کمی دورتر در میان لاشه ی هواپیماهای دیگر زمین خورد.
سکوت همه جا را فراگرفت.

جمعه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۶

حالا که نگاه می کند
چشمانم را بسته ام
حالا که می خندد
لبهایم باز نمی شود
حالا که دست دراز کرده است
دستانم می لرزد
حالا که نزدیک است
پاهایم افتاده است
حالا که صدا می زند
گوشم پر از نجواهای بیهوده است
حالا که می خواهد بسازد
موهایم همه سپید شده اند
حالا که ناز نمی کند
خسته ام
حالا که برگشته است
دوستش ندارم

پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶

کار بزرگ



این جا روی تابوت خود دراز کشیده ام.چشم هایم را بسته ام و ساعدم را روی پیشانی گذاشته ام.سعی می کنم بازویم را روی چشم راستم فشار دهم تا سردرد بی شائبه ای را که هر لحظه به سراغم خواهد آمد آرام کنم.
همین الان شبحی که شنل فرشته ها را پوشیده و با بی هنری اندام پر و گیرایش را نیمه برهنه کرده است از برابرم گذشت.داشت تلاش بیهوده می کرد به خنده ی بی مزه و گله گشادش توجه کنم.وقتی با سنگ روبه رو شد راهش را گرفت و در حالی که با تکان های پر اطوار لمبرهای بزرگش تکان می خورد و بندهای لباس زیرش از روی لباس خوب به چشم می خورد که مشک های دلبری را با متناسب با اصول استاتیکی سر پا نگهداشته بود ، دورتر شد.
این جا روی تابوت خود دراز کشیده ام و کوشش می کنم چشم هایم را ببندم.ولی کارهای زیادی دارم که انجام ندادنشان خواب و آسایش را از من می گیرد.
تا پایان امشب باید گزارش دفاعیه خود از اتهامات وارده بر اعمال زنده گیم را تحویل نکیر و منکر دهم.


تهران/ امرداد 86

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

با
تو
می نویسم

شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶

با طلوع روز
و بخت دیدارت

در میل تو به شکفتن پرسخاوت لبانت
به سلام
به ترخند

من
تورا
می بویم

چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

کنکور


با وزیدن باد تابستان و آغاز جشنواره ی بلوغ ، به تعداد دخترانی که سینه هایشان بزرگ شده است اضافه میشود.
در این کنکور دسته ای در تلاشند تا به هدف برسند و دسته ای دیگر که پیشتر به این هدف بی اختیار رسیده- اند با بی تفاوتی همراه با اعتماد به نفس به کار خود مشغولند.