حالا که نگاه می کند
چشمانم را بسته ام
حالا که می خندد
لبهایم باز نمی شود
حالا که دست دراز کرده است
دستانم می لرزد
حالا که نزدیک است
پاهایم افتاده است
حالا که صدا می زند
گوشم پر از نجواهای بیهوده است
حالا که می خواهد بسازد
موهایم همه سپید شده اند
حالا که ناز نمی کند
خسته ام
حالا که برگشته است
دوستش ندارم
چشمانم را بسته ام
حالا که می خندد
لبهایم باز نمی شود
حالا که دست دراز کرده است
دستانم می لرزد
حالا که نزدیک است
پاهایم افتاده است
حالا که صدا می زند
گوشم پر از نجواهای بیهوده است
حالا که می خواهد بسازد
موهایم همه سپید شده اند
حالا که ناز نمی کند
خسته ام
حالا که برگشته است
دوستش ندارم