چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶

سکوت



نشسته بود جلوی تلویزیون و غرق شده بود در دیالوگ فیلم که می آمد و او را با خود می برد.
زن می گفت:تو نمیتونی این کارو بکنی....
مرد داشت لبخند می زد.در لابه لای قهقهه یک باره شروع کرد...
هواپیما غرش کرد و بال کشید بالای سر خانه.دستش را گذاشت روی ریموت کنترل. تا آخر هم که صدا را برد باز نمیتوانست چیزی بشنود.گوش هم تیز کرد.صبرش تمام شد.دوید به بیرون خانه پشت دوشکایش نشست و شلیک کرد.
یک صدای انفجار کوتاه آمد و هواپیما ناله کنان قیقاجی خورد و کمی دورتر در میان لاشه ی هواپیماهای دیگر زمین خورد.
سکوت همه جا را فراگرفت.