پنجشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۶

نمی دانم به جادوی کدامین چشم
در افسون کدامین غول خاک آلوده انر شب چراغی
که خواب هشتمین شاه زتخت افتاده را کابوس می بیند
از آواز پریسا های دریایی کدامین؟
ز آه مرغ شب یا خنده های مرغ آمین

قدم های تو بگشودند به سرداب خیال من
نگاهت همچو خورشیدست روشنگر دراین متروکه ی دور سیه رنگی،نامش فکر محال من
دیشب بود شاید هم پریشب
پری شب را نمیدانم ولی رویت پریگون ،راه بگرفته بودی سرخوشانه
تو از ره پله های خامش اندیشه ی من داشتی
بالا می آمدی
نگاهت کردهم و دیدی مرا بگذشته بودی پای گرد را
قدم دیگر برداشتی
بودی روی پله ی اول و یا دیگر قدم بگذاشتی
دستهایت روی میله ها بودند
دست هایت میهمان باغ اندیشه ی مرا بودند
آمد ندا که غم نخواهد ماند
نبوده ست آن چنین این هم نخواهد ماند
دریابش که یار مه وار و ماه امشب تورا کوتاه دیدار است
چرخ از میهمانی و آغوش یاران سخت بیزار است
بگیرش دست و امشب در اتاقت میهمانش کن
بتابان گیسوانش طره افشانش کن و از وی تمنادار کآبم کن خرابم کن
دو چشمت بند برکش، چون دم عیسی عطر تن دلدار
وگر بگذاشت از آن شیرینی لب بوسه ای بردار
تو اینک یار در آغوش، سلطانی ی جم داری
باری چه غم داری
....
آری از پله بالا می آمدی داشتی
مرا دیدی
از برق نگاهت شعله سرزد در میان ساقه های نازک این بستر خواب
به خاج خنده هایت بسته شد؛مبهوت اندام این رویاوش بی تاب
خواب را جستم
دگر دیری است دیده به هر خوابست بستم
ولی اندیشه ی تو می برد هر لحظه ام از خویش بر دریای رویش تیره سویش بر جدال موجها چیره
هراسان گاه می پیچم به خویش و گاه برمیخیزم به راهی جستن از این بی قراری
مگر پیدا شود آلونکی خاموش در خانه ای از خواب
که برگیرم خیالت را و ریزم طرحی انر نو فراموشی
و بازم گیرد این کابوس،در خاطر دلخواهی ی تو
و من حیران می مانم چه تدبیری است اندر آیین این شیدایی تو