بدرود شیری پا طلایی!
چشمهایت روزهایی را می دیدند
که مردی برای کودکانش قصه می گفت
در هوای تاریکی که روزها هم از پسش دیده نمیشدند.
دل مرد گرفته بود.
دستها،لرزیده از خشم اهریمن در بن بست یک طرفه
دست بر چشم ها می کشید.
و چشم می بست
چشم می بندیم
و مروریت می کنیم.
چشمهایت روزهایی را می دیدند
که مردی برای کودکانش قصه می گفت
در هوای تاریکی که روزها هم از پسش دیده نمیشدند.
دل مرد گرفته بود.
دستها،لرزیده از خشم اهریمن در بن بست یک طرفه
دست بر چشم ها می کشید.
و چشم می بست
چشم می بندیم
و مروریت می کنیم.